گنج

شمارهٔ ۱

۳۶ بیت
پری چهری از پرده دامغاننه دیرینه روز و نه تازه جوان
به مردی کهن از در همسریجوان ساخت مهر زنا شوهری
نکو خورد و خفتی برانگیختندچو شیر و شکر در هم آمیختند
ز انداز جفتی و پیوستنیپدید آمدش رنگ آبستنی
دمی گفت پهلو دمی گفت دلگهی خفت بر خاک و گه خورد گل
چنان خیک از باد مغز از ورمهمی تا به نه مه برآمد شکم
به ناف اندرش درد زادن گرفتفرا پشت و پهلو فتادن گرفت
بر او گرد گردیده همسایگانبه درگاه بر دیده دایگان
پدر چون فزون مهر فرزند داشتسر و سیم در راه دلبند داشت
پی برخی رود والانشانروان بر سر بزم گوهرفشان
کند تا یکی سور انده نوردبه رامشگران زر فرستاد مرد
بیاراست بام و در از گسترشبپرداخت بس خسروانی خورش
سرایندگان با نی و چنگ و رودبه ناهید یازان نوای سرود
شد از گوهر جام و یاقوت میسرا شرم مشکوی جمشید و کی
بر و بوم از گونه گون خواستهزمین آسمانی شد آراسته
چو گردید زاینده را درد بیشبخواندند ماماچگان را به پیش
شتاب از پی پاس فرزند رابخواندند ماماچه ای چند را
یکی دست و دیگر گرفتش کراننشاندندش با رنج های گران
به دستی که آمد زنان را سرشتگشادند خشتک، نهادند خشت
فراخشت با یک جهان درد ودادهمی زور کرد آن زن مرد زاد
به صد زاری و زور از آن شوربختجدا شد یکی باد بدبوی سخت
چه باد آنکه نتوان به هیچش ستودتو گوئی که آوای خمپاره بود
زن و مرد مشکوی از آن گوزگندبه دیوار رخ، لب پر از پوزخند
شکم ساخت چو از باد خاتون تهیپرستار زی خواجه برد آگهی
که آن مایه اندوه و تیمار و رنجکه بردیم بر بانوی بادسنج
ز بی مهری خاک آتش نهادچو بی آب گوهر بر آمد بباد
سزدگر دلت شاد و خرسند نیستکه جز باد نه ماهه فرزند نیست
چو بشنید پیر از پرستار گفتگران گشت با در دو تیمار جفت
بپیچید از تاب تیمار و دردبه چشم آب خونین به لب باد سرد
که چون من به گیتی بد افتاد کیستمرا زاد باید همی باد چیست
کهن پیری از خاک خاور زمینبه رای و خرد پس نگر، پیش بین
خداوند مهر و نوا و نواختهنرور خردمند و مردم شناخت
بخندید و با خواجه گفت ای شگفتهمه بوده ها باد باید گرفت
جز آنان که سردار یل با دروددر آن نامه نامی از ایشان سرود
بکاوی اگر تخمه آدمینیابی در او گوهر مردمی
به گوهر یکی باد رامش فزایبه از یک جهان رود مردم گزای