گنج

بخش ۱

۱۷۶ بیت
این مثنوی به بحر هزج مسدس مقصور سروده شده و واقعه آن در کاشان اتفاق افتاده است و بطور خلاصه چنین است که چند نفر شبی در کاشان به شاهد بازی ومیخوارگی مشغول شدند، در این میان زنی مکاره بر این راز آگاه شد و با چند نفر که خود را به «نیم سوز» مسلح کرده بودند بر آنها تاخت و مجبور به فرارشان کرد اما سر دسته شاهد بازان و میخواران به دست «نیم سوز بدستان» افتاد و کتک مفصلی خورد، بقیه این حکایت شیرین را باید در کتاب خواند.
منظومه خلاصه الافتضاح منظوم داستانی است که در ضمن یکی از مکتوبات یغما که از قول میرزا آقاخان محلاتی به برادرش نوشته شده آمده است.(رک به مجموعه آثار یغما، جلد دوم مکتوب شماره ۲)
شبی غیرت ده روز بهاراننشاط افزای صبح با ده خواران
من و فرخ حریفی چند دمسازهمه همدست و هم پیمانه هم راز
ز دریای لطافت گوهری راز برج ماه روئی اختری را
ز بس شیرینی او را مهربان مامستوده نام شیرینش در ایام
شکر در تنگ از شیرین دهانشخجل طوطی ز شکرخا زبانش
لبش در بذله شیرین شکر جوشدهانش گاه گفتن چشمه نوش
بقا در چشمه نوشش ممثلبه شیرین مشربی شیرین اول
اگر فرهادش اندر خواب دیدیقلم بر دفتر شیرین کشیدی
تبسم لب دهان گفتار شیرینبدن اندام قد رفتار شیرین
زدیمش قور به صد نیرنگ و افسونسپاس اختر آوردیم و گردون
روان پس شیشه ای چند از می نابکه بردی عکس از آن مهر جهان تاب
بدست آمد ز جهد پیشکارانکه بی می نیست خوش عهد بهاران
دگر کاشانه ای ز اغیار خالیوسط احوال نی پست و نه عالی
گل و ریحان و نقل و هر چه بایدکه مستان را گریز از آن نشاید
دف و مزمار و چنگ و بربط و عودبه سعی پیشکاران گشت موجود
در عشرت گشاده باب بستیمروان در حلقه ساغر نشستیم
شب و روزی دو با هم کام را ندیممقرر پای کوبان جام را ندیم
نگویم دور زد پیمانه ای چندشد از صهبا تهی میخانه ای چند
ز ملزومات کام و عشرت و نوشنشد الحق سر موئی فراموش
سیم شب کاین سپهر آئینه فامبه مغرب باز برد این بسدین جام
دگر ره جام و ساغر بر گرفتیمزمانی بوسه گه ساغر گرفتیم
زشب بگذشت چون پاسی دو یا بیشمن و یاری به دستور شب پیش
به ایمای خرد زان عیش خانهکه ایمن باد ز آسیب زمانه
پس از برخی مزاح و لهو و تقبیلسوی آرامگه کردیم تحویل
مقرر شد بر آن پیمان و میثاقکه هنگامی که این هندوی زراق
نهد بر طاق خاور جام خورشیدجهان فرخ شود چون کاخ جمشید
فرو شوئیم چشم از سرمه خوابزنیم از چشمه هش بر جبین آب
خزان زی محفل معهود گردیمحریف چنگ و جام و عود گردیم
به روی شاهد شیرین شمایلفرو شوئیم زنگ انده از دل
به دوران شراب ارغوانیز سر گیریم دور زندگانی
از این غافل که اختر در کمین استزمانه خصم و مهر و مه به کین است
فلک در فکر کار انتقام استبه جای باده خون دل به جام است
جهان چون غمزه ساقی است خونریززمان چون چشم شاهد فتنه انگیز
بنابر پاس پیمان شب دوشطلوع صبح گاهان مست و مدهوش
دل از انده تهی لب پر ترانهنهادم پا به راه از سطح خانه
حریف مهربان بوالقاسم رادکه کس چون او ندارد مهربان یاد
به بزم اندر حریف جام و بادهنمرده هر که را او جام داده
کسی کز دست او کرده قدح نوشرسد ز ایوان چرخش نغمه نوش
در آن محفل که او را می به جام استنگوید هر که عاقل می حرام است
چو یازد دست سوی آب گلگونکند زاهد به جامی خرقه مرهون
کند گر در حرم از دیر تحویلحرم میخانه گردد جام قندیل
روان در عرض راه آمد مرا پیشدمی سرد ولبی خشک و دلی ریش
ذلیل و خسته و منکوب و مخذولشکسته دل تر از حکام معزول
بدو گفتم که ای مقصود یارانبه رویت شاد جان دل فگاران
چنین روزی که اختر کار ساز استبه روی ما در اقبال باز است
می اندر جام و شاهد در کنار استطرب همدست و عشرت پیشکار است
سرود چنگ و نای و بربط و عودجهان را داده یاد از عهد داود
نوای مطربان ساری آوازدل آویز و روان بخش و طرب ساز
چه جای انده و وقت ملال استبه حال عیش باز آی این چه حال است
چو در گوش آمد از من این سرودشسیه شد چهره گردون ز دودش
که ای یغما خموش این داستان چیستسیه اختر از ما در جهان کیست
دگرگون کرد رفتاری زمانهپریشان گشت آن عیش شبانه
عدوئی را بدان خلوت پی افتادتو خود گفتی که آتش در نی افتاد
کنیزان سیه چون کینه توزیبه کف هر یک گرفته نیم سوزی
دمی زان پیش کز میدان خاورکشد آن ترک عالم گیر خنجر
ز ره موزنگیان آهنین چنگبه خشت و مشت و چوب و آجر و سنگ
ز یکره نه دو ره نه بل زهرسویغلو کردند بر بام و در و کوی
چه گویم آه بیلک بر شکستندبه ضرب سنگ اول در شکستند
به دالان پای رسوائی نهادندبه یاران باب فضاحی گشادند
حریفان از خمار باده دوشهمه چون چشم ساقی مست و مدهوش
یکی از پا شده بر سر فتادهیکی چون چنگ سر در بر فتاده
صبوحی را یکی پیمانه بر کفبه چنگ اندر یکی نای آن دگر دف
«رجب» آن ناتوان شیرخوارهکه بودش زان میان از ما کناره
چو در گوش آمدش بانگ شبیخوننهاد از محفل ما پای بیرون
که بیند آن هیاهوی و فغان چیستبساط آرای این شور و فغان کیست
دو اسبه گام زن شد سوی دالانفغان برداشت کی برگشته حالان
خمش باشید کز تاب می نابغنوده خواجه«شیرین» رفته در خواب
همانگر شود آن مست هشیارشود بس فتنه خوابیده بیدار
«قدم خیر» آن سیاه سخت بازوکه زیتون باز نشناسد ز مازو
چنان بر فرق او زد نیم سوزیکه مسکین را نه پک ماند و نه پوزی
کنیزان دگر از پی قوی کوببه سنگ دمشت وحشت و آجر و چوب
بر او از چار جانب راه بستندسرا پا عضو عضو او شکستند
سرش صد جا ز زخم سنگ خستهتنش چون کهنه تابوتی شکسته
ندانم نیم جانی برده باشدو یا در زیر پاها مرده باشد
اگر زنده است گو فالش نکو بادو گر مرده«لمر قدتیزه» باد
دو ساعت گوش دادم در پس پینمی آمد صدای فس فس وی
چو از پیکار او آسوده گشتندچو برق لامع از دالان گذشتند
کنار زیره عبدالباقی گوزبه بخت فرخ و اقبال فیروز
به ساغر باده گلرنگ می ریختاساس رقص و سازدنگ می ریخت
سیاهی ز آن حکایت آگه افتادسوی آن مست مسکینش ره افتاد
چنانش نیم سوزی آتش اندودبه سرزد کش بر آمد بر فلک دود
به کام وی به جای آب گلگوندوید از کاسه سر در قدح خون
از آن می کز نوش در ساغر افتادبشد کز پای خیزد بر سر افتاد
ز ضرب نیم سوز آن کنیزانبه فرقش برق آتش گشت ریزان
وزآن آتش چنان شد تیره روزشکه نشناسند باز از نیم سوزش
زدندش آنقدر تیپا و سیلیکه چون زنگی سرا پا گشت نیلی
بر او شد بزم ماتم محفل سوربه ناکامی فزرتش گشت قمصور
نکشتش لیک خواهد داد جان راخدا رحمت کند آن نوجوان را
چو اختر بسپرد دور سعادتشود مینای می جام شهادت
ز حال«قاسم» مسکین چه پرسیمبادت غم از آن غمگین چه پرسی
چو شد از گردش دوران به باقیقدح آب شهادت مرگ ساقی
هیاهای سیاهان بیشتر شدز سر ماجرا قاسم خبر شد
ز بیم نیم سوز آن کنیزانبه توی زیره ای درشد گریزان
میان زیره سنگی پیش ره بودبه پایش خورد چون بختش سیه بود
ز بالا سرنگون افتاد در زیرقضا گفتش که خیلی کرد توفیر
بر آن مفلوک مسکین درگه سیرفتاد از گوشه ای چشم قدم خیر
نخست از فحش قدری پف و پف کردزکین بر نیم سوز آنگاه تف کرد
چو مصر و عان روان شد سوی زیرهعدو غالب حریف و بخت تیره
دو اسبه چنگ زد در ریش قاسمیکی هفتاد شد تشویش قاسم
به ضرب ناخن و دندان و نشگونکشیدش تن بسان لاله در خون
به کار کشتی او را بر زمین زدبه قصد کشتن او را بر جبین زد
بنای کوب بر مشت و لگد شدبه قاسم زیره سرداب لحد شد
چو کردش چون گل فخارگان خوبغبار تن به پای کین لگدکوب
به بالا زد روانی آستین راکشید آن نیم سوز آتشین را
چه گویم با تو من زان سخت کینیالهی روز بد هرگز نبینی
برون آورد مسکین تن زدلقشنهاد از کاردانی پا به حلقش
پس آنگه نیم سوز عافیت سوزببالا برد نامرد ستم توز
چنان کوبید بر فرق سر اوکه گفت از کوی ضیغن مادر او
عروسیت عزا گردید قاسمرخت چون کهربا گردید قاسم
به زیره روزت ای مادر سیه شدبه قول بچه ها گوزت گره شد
به زیره کشت گردون بی گناهتشده سکوی زیره حجله گاهت
تو مادر از کجا و جنده بازینباشد جنده بازی بچه بازی
حریف سفله میخواری نداندکجا بوزینه نجاری تواند
ترا شغل نیاکان شعر بافی استچه کارت با سرود و جام صافی است
بیا بیرون ببین آقای خود راحریف کاردان مولای خود را
که تا گردنده مینای سپهر استبه چرخ افتاده جام ماه ومهر است
بهر عهدی نه اکنون چشم سیارندیده همچو او رند قدح خوار
چه گویم کوچه کوچه دهنه دهنهچو دزدان می گریزد پا برهنه
به جائی کو چنین دارد تحاشیتو گوز دسته نقاشی که باشی
بگو مادر که عبدالباقیم کوخمار غم قوی شد ساقیم کو
نبستم حجله دامادی وینرقصیدم به بزم شادی وی
کجا در خرمن وی گاو بستندکجا یارب سر او را شکستند
کدامین خصم دارد قصد خونشکه تیپا می زند بر توی کونش
شهیدار گشت قاسم هیچ غم نیستندانم قصه آن لاتجم چیست
شنیدم باقی آن سرخیل مستانحریف حجره خدمتکار بستان
هنوزش نیم جانی در بدن بودشعورش بود و یارای سخن بود
گهی آهسته و گاهی به فریادجواب مام مذبوحانه می داد
که ای مادر مپرس احوال باقینصیب سگ نگردد حال باقی
کنیزان سنگ و خشت و چوب بر کفکشیده گرد من از چارسو صف
یکی مالد لگد بر پوزه منیکی آجر زند بر غوزه من
طنابم این یکی بندد به بازوگذارد آن یکم آجر به زانو
سمنبر دسته سرکو گرفتهسمن سیما در پستو گرفته
زند این دسته گاه از پس گه از پیشکند آن کاکلم گاهی، گهی ریش
به من دیگر پس و پیشی نماندهبه باقی کاکل و ریشی نمانده
نخوردم جز دو ته پیمانه دردندانم تا بکی خون بایدم خورد
دو هفته بیش بر درها دویدمبه بزم اندر شبی جامی کشیدم
کنون از صدمه جانم بر سر آمدگه ناپخته از حلقم بر آمد
به زیر سنگ و خشت و چوب مردمخداوندا چه گه بود این که خوردم
زکف مغزی که خود هرگز نبینیفرو ریزد مخم از راه بینی
برو مادر که روز من چو شام استبرو مادر که کار من تمام است
برو ای مادر فرخنده روزمنبینی تا به زیر نیم سوزم
مرا دولاب پستو کاخ سور استسرود حجله گاهم عر و عور است
وصیت می کنم ای مهربان مامزصهبای شهادت چون کشم جام
نخستم در خم صهبا فرو کنبه آب باده پاکم شست و شو کن
بیار از خاک دیرم سدر و کافورحنوطم ساز ده از ساس انگور
رسید اینجا چو گفت و گوی باقیسمنبر شاه ملک قولچماقی
چنان بنواخت بر سر نیم سوزشکه بگذشت از ثریا بانگ گوزش
حکایت در دهانش خرد بشکستاز آن ره روح پاک او برون جست
نگوئی کز چه باقی را به یک گوزسیه شد ز آسمان نیلگون روز
یکی ز آن نیم سوز ارزانکه مردیبخور تو گر نریدی اهل دردی
به مردی جد رستم بود باقیکه خود جان داد از گوز چماقی
تو گر ضرب سمنبر دیده بودیچه جای گوز، بر خود ریده بودی
حریف جام باده آقا باباحریفان را همه بابا و ماما
زغفلت خورده می در چار محفلخود از بدمستی ایام غافل
به چرخ اندر سرش گه همچو دولابگهی مانند بخت خویش درخواب
چنان بالا کشیده خرخر ویکه نشنیدی چمانی شرشر وی
به زانو کله می خورده اوبهم بر چشم صاحب مرده او
ز بانگ شیون باقی نالانبه خود باز آمد آن کج گشته پالان
گمانش آنکه بانگ چنگ و رود استزمان رامش و گاه سرود است
روان آسیمه سر برخاست از جایبلی مستان ندانندی سر از پای
چه داند بانگ نی یا صوت گوز استچراغ این یا شعاع نیم سوز است
به چرخ افتاد همچون چرخ دولابهمی لرزاند خود را هم چو سیماب
گهی خواند و گهی بشکست تنگلخراس آساگهش در چرخ قنبل
که از در«گل بدن» چون سرزده مارچماقی چون دم عقرب گره دار
به کف داخل شد و بر شمع پف کردروان بر گاو سر خصمانه تف کرد
شرقی زد بر وی غوزک وییکی دیگر یکی دیگر پیاپی
روان بزغاله قندی وش به دیوارفرو می جست و بر می جست ناچار
چنین جاها نپاید هر که مرداستکجا بزم طرب جای نبرد است
عدو چست و قدم سست و خرد دنگبلا نزدیک و شب تاریک و جا تنگ
ز روی مصلحت رای دگر زدبرهنه پا هزیمت را به در زد
نخستین پی بهم پیچید لنگشبه سر غلطید و بیرون شد تلنگش
تلنگی آن چنان گوئی که توب استنرید از ضرب صدمه باز خوب است
سیاهان دور او چنبر کشیدندبه کوبش نیم سوزان بر کشیدند
چنان می کوفتندی بر به فرقشکه می شد بر ثریا شرق شرقش
ز چوب و سنگ کورا بر دل آمدز قاسم هم ز باقی فاضل آمد
در آن ساعت که کوبش مغز می سفتبه خود در زیر لب بامویه می گفت: