شمارهٔ ۵۸
شبها به کشف سِرِّ دهانت به تاب و پیچبردم به روز و راه نبردم مگر به هیچ
نفروشمت به عالم از آن جَعدِ پیچ پیچمویی نه ابلهم که دو عالم دهم به هیچ
نجوای غیر اگر پیِ تَمهیدِ قتلِ ماستما نیز آگهیم چه حاجت به پیچ پیچ
پیدا بود ز زلف تو انجام کار دلسالِک غریب و شب سیه و راه پیچ پیچ
با گریه تا برون کُنَدَم مُدَّعی ز بزمیاد آرَدَم به خندهٔ بیجا به غلغلیچ
خط شد محیط لعل تو تا خود چهها کنداین اهرمن که خاتم جم کرد در کلیچ
ریحان خط ز چشمهٔ شیرین لعل توتا بردمید کشته مرا تلخ اسفنیچ
یغما مشو ز عربدهٔ چشم او ملولترک است و مست و حرف زند با سر قلیچ