گنج

شمارهٔ ۵۷

۹ بیت
بازم اندیشه مژگان سیاه دگر استملک دل عرصه جولان سپاه دگر است
نیست از زلف بتان مصلحت آزادی دلمرغ پر ریخته را دام پناه دگر است
مهر سنجم همه در کفه استغنایشگرچه صد کوه و کمر همسر کاه دگر است
ننگم از بی کلهی نیست که در کشور عشقنیک چون بنگری آن نیز کلاه دگر است
نرم شد چرخ و به امید وفای تو خوشمکآسمان را بدل سخت تو راه دگر است
می نخوردن گنهت بس به ملامت چه کنیدل ما رنجه که آن نیز گناه دگر است
زخم خونین مرا آنچه ز مرهم طلبندظاهر این است که از تیر نگاه دگر است
ای مه از روزن من دور که بی ماه رخیشب نورانی من روز سیاه دگر است
من چگویم دل یغما ز محبت چون شداشک گلگون و رخ زرد گواه دگر است