گنج

شمارهٔ ۵۵

۹ بیت
نه چو هر بار دگر آمد و دامن زد و رفتبرق عشق آتشم این بار به خرمن زد و رفت
تاخت بر حاصلم آن برق که از رخنه دلآتش اندر شجر وادی ایمن زد و رفت
پیش رفتم به تظلم که رکابش بوسمتند برتافت عنان بانگ به توسن زد و رفت
آخر عمر دلم یافت رهی کاول گامپا به دیر و حرم و شیخ و برهمن زد و رفت
جان کَنم من همه عمر ار دو سه روزی فرهادتیشه بر سنگ به یاد بت ارمن زد و رفت
تا چه ذوق است به بند تو که هر مرغ که دیدحلقه دام تو پا بر سر گلشن زد و رفت
دل ز زخمش نه چنان خوش به حیات است که غیرمُرد از حسرت آن تیغ که بر من زد و رفت
پیش خورشید رخت خواست چراغ افروزدشمع را تیغ سحر آمد و گردن زد و رفت
وای بر حسرت یغما که ز بی‌مهری دوستنفسی چند به کام دل دشمن زد و رفت