گنج

شمارهٔ ۳۸

۱۰ بیت
ما خراب غم و خمخانه ز می آباد استناصح از باده سخن کن که نصیحت باد است
خیز و از شعله می آتش نمرود افروزخاصه اکنون که گلستان ارم شداد است
سیل کهسار خم از میکده در شهر افتادوای بر خانه پرهیز که بی بنیاد است
با زلال خضرم از می روشن چه نیازچشمه آب سیاهی چو در این بغداد است
به جز از تاک که شد محترم از حرمت میزادگان را همه فخر از شرف اجداد است
گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله منآنچه البته بجایی نرسد فریاد است
گفته ای نیست گرفتار مرا آزادینه که هر کس که گرفتار تو شد آزاد است
چشم زاهد به شناسائی سِرّ رخ و زلفدیدن روز و شب و اعمی مادرزاد است
گفتمش خسرو شیرین که ای دل بنمودکآنکه در عهد من این کوه کند فرهاد است
هر که یغما شنود ناله گرمم گویدآهن سرد چه کوبی دلش از پولاد است