گنج

شمارهٔ ۳۷

۹ بیت
تا به کف پای خمم گردن مینائی هستخبرم نیست که تسنیمی و طوبائی هست
خون خم آنکه به فتوای خرد ریخت کجاستکه مرا نیز در این مسئله فتوائی هست
رو بگردان قفسم را سوی مرغان حرمتا بدانند که خوشتر ز حرم جائی هست
من که دور از لب لعل تو به تلخی دادمجان شیرین چه تفاوت که مسیحائی هست
تا پشیمان شود از کشتن من گوید غیربی گناهش مکش امروز که فردائی هست
بو که بر خاک رهت روی نهم می بوسمبر سر هر گذری خاک کف پائی هست
شهر تنگ است به دیوانه ی  ما لیک چه غمگوشه بادیه و دامن صحرائی هست
بسملم دوخته بر حلقه فتراک تو چشمبعد مردن مگرش نیز تمنائی هست
باز یغما شده دیوانه مگر کآمده جمعکودکان وز طرف زاویه غوغائی هست