گنج

شمارهٔ ۲۵

۱۰ بیت
شکستم عهد شیخ خانقه راثوابی چشم دارم این گنه را
نخستین شب که بستم عهد زلفشبه خود می‌دیدم این روز سیه را
گهی مشغول زلفی گاه کاکُلچو سلطانی که آراید سپه را
بگردان جام می تا دور گردوننگرداند دگر خورشید و مه را
ندانی یوسف حسنت کجا شدز من بشنو ز چه بشناس ره را
فکندش چرخ در چاه زنخدانبرآکند از خس و خاشاک چه را
نخواهم منصبی جز آنکه باشمکمین فراشکی آن پادشه را
گهی پاشم ز مَشک دیدگان آبگه از مژگان بروبم خاک ره را
هلالی بر دمد از برج خورشیدچو بر رخ بشکنی طرف کله را
ز ترک چشم او یغما همان بهنگهداری به پاس دل نگه را