گنج

شمارهٔ ۱۳۹

۱۱ بیت
دل از خیال زنخدانت اوفتاد به راهیکه اولین قدمم باید اوفتاد به چاهی
چو آورد ببر لب، کمند زلف معقربفسون گری است تو گوئی گرفته مار سیاهی
نیاز ما اگر این است و بی نیازی خوبانچه لابه ای و چه عجزی چه ناله ای و چه آهی
به خاک کوی توام از سحاب دیده چه حاصلکه غیر خار ملامت نپرورید گیاهی
ز خنده های تو ای باده بزم شد چو بهشتمثواب گریه زاهد فدای چون تو گناهی
ز بار ضعف فرو مانده ام ز قافله افغاناگر سرشک نگیرد به محملش سر راهی
به شرع غمزه مکن داوری که قاضی ترکشبه یک محاکمه صد خون کند بدون گواهی
کسی ز حال دلم آگه است و آن صف مژگانکه صید مضطر بی دیده در میان سپاهی
هزار سال نروید به صد لطیفه نیاردزمین به قد تو سروی فلک به روی تو ماهی
به حکم تجربه از فتنه سپهر ندیدمجز آستان خرابات ملجای و پناهی
حکایت از دل یغما و از چه زنخی کنحدیث غیر فروهل چه یوسفی و چه چاهی