شمارهٔ ۱۰۶
دانی از بهر چه ته جرعه فشانند به خاکتا به هوش آید و مستانه کند خدمت تاک
دجله دور است و مرا وقت نه ای شیخ مزنبر گریبان می آلوده من دامنپاک
باده تلخ گواراست نه حلوا چه عجبذوق این خرمگسانش نکند گر ادراک
نهی منکر مکن ای شیخ و ملولم مپسندکه نه انصاف بود می به قدح من غمناک
در نیارد غمش از پا که به دستش جامی استهیچش از زهر زیان نیست که دارد تریاک
پیر میخانه قدح دادم و بر صدر نشاندمفتی شهر گرم قدر ندانست چه باک
در حریم حرم دیده از آن گشت مقیممژه کز ساحت میخانه برو بد خاشاک
زاهد صومعه گو توبه مفرمای که مندر ورع سستم ودر توبه شکستن چالاک
من و میخانه و پیمانه و ساغر یغمازاهد و مسجد و تسبیح و ردا و مسواک