گنج

شمارهٔ ۸

رفت آن که‌م برِ تو آبی بودیا سلام مرا جوابی بود
از سر ناز و از سرِ کَشّیهر نفس با منت عتایی بود
در کف من ز دست ساقی وصلهر زمان ساغر شرابی بود
وعده‌های خوشم همی دادیآن همه وعده‌ها سرابی بود
روزگار وصال جمله گذشتگویی آن روزگار خوابی بود