شمارهٔ ۹۹ - نیز در مدح اتسز خوارزمشاه
همه کار گیتی بود برقرارچو با دین و دانش بود شهریار
بعدلست هر سلطنت را ثبات بعلمست هر مملکت را مدار
جهان را بعدل و هدی را بعلم بود حسن حال و بود نظم کار
هر آن کس که در دست فرمان او زمام خلایق دهد کردگار
همان به که کوشد بنام نکو که آن ماند از خسروان یادگار
سزد ملک اندر کنار کسی که باشد تهی از حرامش کنار
منزه بود سیرت او ز فسق مبرا بود دامن او ز عار
تو اصلاح گیتی در آن کس مجویکه بر نفس خود نیستش اقتدار
مشو غره ، ای یافته مملکت برین عالم پر ز نقش و نگار
برین مملکت زایل مدار اعتمادبرین دار فانی مکن افتخار
تو ملک دعا و ثنا کن طلبکه این ملک ماند همی پایدار
ثنا و دعایی ، که از عدل و علم که در سلک یک دیگرند این چهار
بعدل فراوان و علم تمام ندیدست از خسروان روزگار
چو شاه عدو بند خوارزمشاهچراغ ملوک و پناه تبار
خداوند گیتی ،ملک اتسز، آنک بدو گشت بنیاد دین استوار
سر افراز شاهی ، که شمشیر او بر آورد از جان دشمن دمار
باقبال او اختران را مسیر بتأیید او آسمان را مدار
نژادست گیتی چنو یک جوادندیدست گردون چنو یک سوار
ازو قالب عدل گشته سمینبدو پیکر ملک مانده نزار
ز عدلست بر خاتم او نگینز علمست بر ساعد او سوار
ز عصمت مرورا نهاد و سرشت ز عفت مرورا شعار و دثار
مقالات فضلش برون از قیاس مقامات عزمش فزون از شمار
شود کوه از هیبت او چو کاه شود مور از رحمت او چو مار
همه صفدران و همه سرکشان گرفته ز شمشیر او اعتبار
ایا شهریاری، که در ظل تستز آفات اسلام را زینهار
تویی عالم علم و ذات کرم تویی مایهٔ حلم و اصل و قار
جمع دعا و بکسب ثنایمین تو دارد فراوان یسار
هزاران سحابی گه مکرمت هزاران سپاهی گه کارزار
بانصاف تو شیر و آهو بهموطن ساخته در یکی مرغزار
بدآنجا که خطبه بنامت کنندسعادت کند دست گردون نثار
بلادی که در تحت امر تو شد شود در خوشی همچو دارالقرار
سموم اندر آن بقعه گردد نسیمخزان اندر آن خطه گردد بهار
ولایت بیارامد از اضطرابرایت بر آساید از اضطرار
ز خوارزم باید گرفتن قیاسکه در عهد تو گشت چون قندهار
نه از آفت ظلم در وی نشاننه از آتش فتنه در وی شرار
ز عدل تو در بیشه شیر ژیاننیارد همی کردن آهو شکار
بشادی گل از دولت ملک توهمی گل دمد در مه دی ز خار
ز عدلت کنون ، ای یل شیر گیرز خلقت کنون ، ای شه کامگار
سمرقند گردد بخوشی سمربخارا شود جمله مشکین بخار
تو صاحب قرانی و امروز هستعلامات اقبال تو آشکار
بدین دیده ها چرخ از دیر باز همی کرد ملک ترا انتظار
تو خواهی گرفتن بحار و جبال تو خواهی گرفتن بلاد و دیار
همی تا بود تیغ یار قلم همی تا بود خمر جفت خمار
بهر بیش و کم باد نیکیت جفت بهر نیک و بد باد یزدانت یار
نکو خواه تو روز و شب شادمان بد اندیش تو سال و مه سوگوار
مباد از مصایب تن تو نژندمبادا از نوایب دل تو فگار
زملک زمان و زملک زمینهمه نام نیکوت باد اختیار