شمارهٔ ۱۰۰ - در مرثیۀ شرف الدین قزل ارسلان بن اتسز
بس بلندا! که شد ز گردون پست بس عزیز که شد ز گیتی خوار
محنت چرخ را که دیده قیاس؟ ستم دهر را که دید شمار
نیست از چرخ ایمنی، پنهان نیست در دهر مردمی، زنهار!
آن یکی تا کسیست بس زراقوین دگر سفله ایست بس مکار
وین دو کوکب چو دیده بر گیرنداز دل اهل روزگار دمار
مشتری سعد اکبرست و لیکهست بر صغار و کبار
دست مریخ و خنجر گردونبر دریده بخنجر و پیکار
شمس روز منبر اهل هنر گرده از حادثات چون شب تار
زهره خنیاگرست و در کف اوخلق را همچو زیر نالهٔزار
وین عطارد به خانهٔ محنت کرده اوراق عمر خلق نگار
بازگشت از جفای دهر امروز آفت تازه در بلاد و دیار
آتشی در فراوه شد پیداکه بخوارزم زو رسید شرار
شمع دولت نهفته کرد جمال چرخ دانش گسسته کرد مدار
گشت دریای مکرمت صحرا گشت گلزار مملکت گلزار
می بباید نوشت فرش طربمی بباید نهادجام عقار
ای بزرگان ،ز رنج و درد نفیروی اکابر از لهو و عیش نفار
کندر ایام کودکی ناگاه ساخت اندر کنارخاک قرار
آن قزل ارسلان ،که وقت سخا طیره بودی ازو جبال و قفار
هیچ دانی ، تو ای زمین ، امروزکه چه گنجی گرفته ای به کنار
کودکی ، آنکه از هزاران پیر بود افزون بدانش و بوقار
او شراب اجل چشیده و لیک قسم یک عالمست رنج خمار
منهدم گشته ملک را ارکانمندرس گشته شرع را اخبار
بود بازوی شرع و شد مجروح بازوی شرع احمد مختار
یک جهانند دل فگار همهتا شد آن بازوی هدی افگار
ای دریغا! که آنکه آن شخص نشد از عمر خویش برخوردار
ای دریغا! مکان جود و هنر وی دریغا! جلال و جاه فخار
شرفالدین، یکی ز روضهٔ خلد چشم بر حال این جهان بگمار
تا ببینی ملوک عالم را در وفات تو مانده زار و نزار
گشته امانت با نوایب جفتگشته اخوانت با مصایب یار
سینه از دست چرخ مینا رنگدیده از جور دهر لؤلؤ بار
ای شه شرق، اتسز غازی وی هدی را ز تیغت استظهار
چون تو بودی بدانش و مردیدر زمانه چو حیدر کرار
رفت فرزند تو بعاشورا چون حسین علی بدار قرار
صبر کن، صبر کن، خداوندا انماالصبر شیمةالاحرار
تن مده در زمانهٔ ریمن دل منه پر بر ستارهٔ غدار
بیوفا چرخ را بکس مشمرپر جفا دهر را بخصم انگار
جایگاه قرار نیست جهان از چنین جایگاه فرار، فرار
نام نیکو طلب، چه گنج ثتابهتر از گنج خواسته بسیار
مزد مردم بست کز پس اوخیر گویند زمرهٔ اخبار
تا نباشد چو جهل دولت علمتا نباشد چو فخر محنت عار
باد قدرت بلند و ملک قویناصحت شاد و حاسدت آوار
باد یا در جهان به رغم عدوتا گه حشر وارث اعمار
وین شهید سعید باد شفیعمر ترا پیش ایزد دادار