شمارهٔ ۸۶ - نیز در مدح اتسز گوید
ای بسته و گشاده بسی دشمن و حصاردر هر دو حال باد ترا کردگار یار
تأیید تو شکسته بیک حمله صد مصافاقبال تو گشاده یک لحظه و صد حصار
بر موجب رضای تو ایام را مضابر مرکز مراد تو افلاک را مدار
نازی که نیست آن ز جناب تو هست رنج فخری که نیست آن ز جناب تو هست عار
گردون بخیل شد ، که نیاورد چو تو جوادگیتی عقیم شد که نزاد چو تو سوار
شمعیست مهر تو ، که بقا باشدش فروغ خمریست کین تو که فنا باشدش خمار
گوش زمانه امر ترا بوده مستمع چشم سپهر ملک ترا کرده اننتظار
نیز عقاب شکل تو در صیدگاه حربارواح دشمنان شریعت کند شکار
اندر کف جلالت تو خامهٔ شرفاوراق مکرمات و محامدت کند نگار
بنوشته دست عون الهی بخط فتحبر صفحهٔ حسام تو آیات اعتبار
وقتی که بر زمین فتد از زلزله فزع جایی که بر فلک رسد از معرکه غبار
از گرد فتنه دیدهٔ گردان شور ضریروز تیر کینه سینهٔ شیران شود فگار
صحن جهان زشنهٔ باره پر از غریو روی فلک زآتش حمله پر از شرار
آنگه ترا نباشد جز گیر و دار شغل و آنجا ترا نباشد جز طعن و ضرب کار
ای بس بزرگ را ! که کند حملهٔ تو خردوی بس عزیز را ! که کند خنجر تو خوار
شاها، زمانه بر تن من کار زار کردوز کار زار خویش مرا کرد کار زار
زین نا صبور دهر تنم گشت نا صبورزین بی قرار چرخ دلم گشت بی قرار
اکنون مرا ز کل جهان ، در نجات جان بر تست اعتماد ، پس از فضل کردگار
بگریخت در جوار تو جانم از آنکه نیست از جور روزگار امان ، جز درین جوار
در سایهٔ رفیع جناب تو جان من زین زینهار خوار فلک جست زینهار
جان نژند و شخص ضعیف مرا بفضل در زینهار دار ، ازین زینهار خوار
تو شهریار عادل و در عهد تو بظلمشاید که روزگار بر آرد ز من دمار ؟
با روزگار گر تو بگویی : مکن ، بستداند صلاح خویش بدین مایه روزگار
شاها ، خدایگانا ، گردا ، مظفراچرخی و روزگار ، تو در قدر و اقتدار
بر دین و ملک آنکه ترا شهریار کردبر نظم و نثر کرد مرا نیز شهریار
آنم که هست خاطر من گنج شایگان و آنم که هست گفتهٔ من در شاهوار
آرندهٔ نوادر گیتی ، سپهر پیرگو : در فنون فضل جوانی چو من بیار
حقا که تا بحشر بسنده است دهر راآثار من قلاید اعناق افتخار
تا شب بپیش اهل هنر نیست همچو روز تا گل بزند مرد خرد نیست همچو خار
هرگز مباد کوکب بخت ترا غروب هرگز مباد مرکب جاه ترا عثار
از آتش سنان تو وز آب تیغ تو بادا چو باد دشمن ملک تو خاکسار