گنج

شمارهٔ ۴۴ - نیز در مدح اتسز گوید

وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)قافیه: ابیست۱۸ بیت
در زلف تو ، ای نگار ، تابیستزان تاب دلم قرین تابیست
با تاب دو زلف تو دلم را نی هیچ توان ، نه هیچ تابیست
نا مؤمنم از چو دو لب تو در میکدهٔ مغان شرابیست
بر چهره نقاب از چه باشی ؟خود حشمت تو مرا حجابیست
از آتش هجر خاک کویت جانم همه ساله در عذابیست
من باد فروخته بهر جای یعنی که مرا بر تو آبیست
هجر تو اگر چه زود گیریستوصل تو اگر چه دیریابیست
در محنت تو مرا در نگریست در کشتن من ترا شتابیست
از جور تو ما و حضرت شاه کز حادث ها بهین مآبیست
خوارزمشه اتسز ، آنکه گردون از هیبت او در اضطرابیست
هر نقطهٔ جاه او جهانیست هر نکتهٔ خط او کتابیست
مملوک جناب فرخ اوست هر جای که مالک الرقابیست
دریای محیط پر جواهر در پیش بنان او سرابیست
رایش بگه ضیا سهیلیست عزمش بگه مضا شهابیست
مر دشمن و دوست را ز فعلش هر لحظه ثوابی و عقابیست
ای آنکه بهر نفس در آفاق از فیض کف تو فتح بابیست
آنی که بدست تو هر انگشت هنگام عطا دهی سحابیست
در دست تو از ظفر عنانیستدر پای تو از شرف رکابیست