شمارهٔ ۲۰۹ - در مدح اتسز
بزلف مشکی، جانا، بچهره دیبایی چو تو نباشد، دانم، کسی بزیبایی
مرا تو گویی: در هجر من شکیبا شو کرا بود ز چنین صورتی شکیبایی ؟
زبان ببندی و هر ساعت از حدیث مراهزار چشمهٔ خون از دو دیده بگشایی
گهی بخار جفا جان من بیازاریگهی ببار عنا شخص من بفرسایی
ز جورت، ای شده جانم نشانهٔ غم تو بجان رسیده مرا کار و هم نبخشایی
هنوز در بر من نامدی شبی بمرادبر چو سیم دردا که رفت و برنایی
مرا ز پای درآورد درد و اندوه توبگیر دست من، آخر کرا همی بایی؟
اگر خیال تو شبها نیامدی بر من مرا چه بود برین حال ؟ اینت رسوایی !
خیال تو ز وفا هیچ می نیاساید چنانکه تو ز جفا هیچ می نیاسایی
تو از خیال نگارین بتیره شبها در چو روز کلبهٔ ادبار من بیارایی
کلاه گوشهٔ حکم تو چون پدید آید در افتد ز سرمه کلاه رعنایی
بموکب تو روان همچو بندگان خورشید میان بفخر ببندد، اگر بفرمایی
بگرد من سپه غم گرفتهای تو چنان دلیروار، ندانم که از کجا آیی؟
ز بهر جستن من همچو امر خسرو شرقبیک زمان همه آفاق را بپیمایی
علاء دولت، خوارزمشاه عالی رأیکه برد هیبت رایش ز دهر خود رایی
خدایگانی، کندر مصاف هیبت اوست هزار لشکر آراسته بتنهایی
ضیای طلعت فرخندهٔ مبارک اوشدست دیدهٔ اقبال را چو بینایی
خدایگانا، چونانکه کهربا که راز پشت اسب عدو را بنیزه بربایی
اگر نه عاشق فتحست خنجر تو چرا رخش ز خون چو رخ عاشقان بیالایی؟
چنانکه خسرو سیارگان ز خیل نجوم ز خسروان جهان تو بجاه والایی
بقدر صاحب چرخ هزار خورشیدی بجود ناسخ موج هزار دریایی
بدست جود دفین زمین همی پاشی بپای قدر جبین فلک همی سایی
برزم جز همه اخبار فتح ننیوشیبرزم جز همه آثار فتح ننمایی
همه منافق سوزی و ملت افروزی همه مخالف کاهی و دولت افزایی
بروز مکرمت اقبال عمر احبابیبروز معرکه آشوب جان اعدایی
هر آن عدو که چو سرو سهی بر آرد سربسان سرو مسطح سرش بپیرایی
بصیقل خرد صافی و دل روشنز روی آینه ملک زنگ بزدایی
همه سعادت ملک و فروغ دین از تست که مشتری اثر و آفتاب سیمایی
بطوع مسند شاهی ترا مهیا شد کراست مسند شاهی بدین مهیایی ؟
همیشه بادی بر جای ، زانکه شرع رسولبود منزه ز آفات، تا تو بر جایی
مبادا هیچ پریشانیی بمجلس تومگر ز طرهٔ مه پیکران یغمایی