گنج

شمارهٔ ۱۶۱ - در مدح علاء الدوله اتسز

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ان۸۵ بیت
منت خدای را ، که بتأیید آسمانآمد بمستقر خلافت خدایگان
فخر ملوک نصرة دین ، خسوری کزوستهم رامش زمین و هم آرامش زمان
عالی علاء دولت و دین کز علو جاه در دهر مقتدا شد و در ملک قهرمان
آن شهریار غازی و آن میر کامگارآن پشت دین تازی و آن روی دودمان
شاهی ، که از لطایف اخلاق فرخش گردد صمیم بادیه چون صحن بوستان
شاهی ، که حادثات زمانه بخفت خوشتا بر زمانه حشمت او گشت پاسبان
در چشم جود و جسم کرم طبع و دست او بایسته تر زدیده و شایسته تر زجان
یابد سگال کوشش او خوف بی رجابر نیک خواه بخشش او سود بی زیان
بر حکم چرخ حکمت او گشته مطلع وز سر فتح خنجر او بوده ترجمان
ای باز کرده از پی مواکب دولت بزیر چنگعزم ترا مراکب نصرة بزیر ران
بر باره ای نشسته، که با سیر اوست تنگ هم شاهراه انجم و هم عرصهٔ جهان
چون بحر با مهابت و چون کوه باشکوه چون چرخ با صلابت و چون دهر با توان
ثابت بگاه و قفه نمایندهٔ یقین مسرع بگاه حمله نمایندهٔ گمان
در ظلمت غبار و غا نور جبهتشتابنده چون ضیا و شرر در دل دخان
اطراف او چو خامه و در سیر طی کندچون نامه هفت قسم زمین را بیک زمان
تیغی ترا بدست ، که بروی مبینست از فتح صد امارت و از مرگ صد نشان
با صفوت روان و شود وقت کار زاربا قالب مخالف دین جفت چون روان
از حد او نباشد افلاک را نجات وز ضرب او نباشد ایام را امان
دارد نهاد و گونهٔ نیلوفری ولیکخاک مصاف گیر ازو رنگ ارغوان
تو بر چنان براق که دارد شرف دلیل در کف چنین حسام که دارد ظرف نشان
لشکر کشیده زیر حصاری ، که صحن اوست هم معدن تجارت و هم جای امتحان
انواع فتنه را شده اطراف او مقرو اسباب کینه را شده اکناف او مکان
بتوان ازو مشاهده کرد بچشم سرکیفیفت کواکب و اشکال آسمان
جاسوس اختران شود و ناظر فلک بر سطح او بمدت نزدیک پاسبان
وانگاه ساخته ز پی انس جان خویشرزمی که خیره گردد ازو عقل انس و جان
تا زنده گشته همچو دعای ملک سواربارنده گشته همچو قضای فلک سنان
اندر مصاف انجمن هیجا شده پدیدوندر غبار انجم گردون شده نهان
از هول پاره گشته ظفر جوی را جگر وز بیم گنگ گشته سخن گوی را زبان
از عجز گردنان همه چون بی روان بدنوز ضعف سرکشان همه چون بی بدن روان
همه رخنه گشته خنجر جان سوز از ضرابهم پاره گشته نیزهٔ دلدوز از طعان
تو در مصاف رانده ز بهر مبارزان سوفار تیز کوه قرین زه کمان
از تیردان بنصرة حق برکشیده تیرو آنگه تن مبارز مخاف خود کرده تیردان
بر سینها گماشته زو بین تن گدازبر فرقها گذاشته شمشیر جان ستان
دلها شده ز حملهٔ یکران تو سبکسرها شده ز هیبت پیکان تو گران
بس رود بر کرانهٔ دریا شده پدیداز خون دشمنان تو دریای بی کران
جام هلاک داده بحساد ناشتاعزم رجوع کرده باحباب ناگهان
باز آمدی بمرکز عزت بکام دلاز روزگار خرم و از بخت شادمان
در پای دولت تو ثریا شده بکاربر دست نصرة تو مجره شده عنان
از کارگاه چرخ سوی بارگاه تو نگسسته کاروان سعادت ز کاروان
ای بر هلاک دشمن وای بر مراد دوست چون روزگار چیره و چون چرخ کامران
چشم ظفر قریر شد ایرا که گرز توچون سرمه کرد در تن بدخواه استخوان
در محفل اکابر و در مجمع ملوک دستان دستبرد تو گشتست داستان
خیره شود ز رأی منبر تو مهر و ماهطیره شود ز کف جواد تو بحر و کان
با سیر بارهٔ تو چه هامون ، چه کوهسار؟با طعن نیزهٔ تو چه خارا چه پرنیان؟
نه پر نعیم تر ز عطای تو مایده نه تازه روی تر ز سخای تو میزبان
ماند به خلد صدر تو ، کز اتصال اوست هم عز با تواتر و هم ناز جاودان
شاها ، تویی که هر چه دهند از هنر خبرباشد به پیش خاطر میمون تو عیان
دانی و نیک دانی کندر کمان فضلگردون پیر نیز نبیند چو من جوان
بر کشور سخن چو منی نیست پادشاه بر لشکر هنر چو منی نیست پهلوان
سرمایهٔ عرب شد و پیرایهٔ عجمطبعم گه معانی و نطقم گه بیان
در شعر من نیابی مسروق و منتحل در نظم من نبینی ایطا و شایگان
اشعار پر بدایع دوشیزهٔ منست بی شایگان و لیک به از گنج شایگان
گر عاقلی بجان بخرد مدحت مراارزان بود هنوز ، چه ارزان ؟ که رایگان
کردم وطن در تو ، که مرغان نیک پی جز در مکان امن نسازند آشیان
ناگشته بر جماعت اوباش حمد گوی تا بوده بر ستانهٔ جهال مدح خوان
در خدمت تو بسته هم از اول اعتقادبر مدح تو گشاده هم از ابتدا دهان
با مهر حضرت تو قرین کرده جان وتن وز بهر تو رها کرده خان و مان
بر درگه تو بد نبود مادحی چو مندر وقت نوبهار و بهنگام مهرگان
بودم بسعی بخت خداوند نظم و نثرگشتم بخدمت تو خداوند نام و نان
شد با تنم بخدمت تو فخر آشناشد با دلم بمدحت تو چرخ مهربان
گر من عطا برم زکف تو ، عجب مدارور من غنی شوم ز در تو ، عجب مدان
بس کس که بود گرسنه زین پیش و ز سخاتسکبا همی برون دهد اکنون ز ناودان
ای جود جسته با کف کافیت اتحادوی فضل کرده با دل صافیت اقتران
حاسد خسی و ناکسی اندر میان نهادمردی و مردمی همه برداشت از میان
از قصد این و آن نیم ایمن بجان و سرنه در میان خانه ، نه در راه نردبان
دانی که بر نیابد شخصی چو من ضعیف با مکر و با عداوت صد خام قلتبان
در حق من هزار هزاران نظر کنیگر ظلم این گروه بگویم یکان یکان
در غیبت رکاب تو ضایع شدم ، بلیضایع شود رمه ، چو نباشد برو شبان
حقا که می بلرزم بر عمر خویشتناز کید این گروه ، چو از باد خیزران
نار کفیده شد دل من در غم و کنون بر رخ همی فتد زره دیده ناردان
مژگان من بدیده در و تن بجامه درگشت از سهر چو سوزن و از غم چو ریسمان
رویم ز خون چو چشم خروس و نشسته منبر فرش حادثات چو بر بیضه ماکیان
بر هجو من قلم ببنان اندرون گرفت آنکس که بینمش چو قلم در خور بنان
غم نیستی ، اگر چو منستی حسود مناز نام نیک و عز تن وصیت خاندان
مرکب چگونه تازد با این و آن بفضل؟آنکس که بوده باشد مرکوب این و آن
شاها ، روا مدار که از دشمنی خسیس بیند تن نفیس هوا خواه من هوان
تا خط یار باشد مانند غالیه تا جعد دوست باشد مانند ضیمران
از کردگار هر چه مرادت بود بیاب وز روزگار هن چه نشاطت بود بران
گاهی بپای قدر بساط شرف سپر گاهی بدست جاه نهال کرم نشان
تا بزم و رزم باشد ، از کف و از حسامدر رزم سرفشان کن و در بزم زرفشان
فارغ نباش هیچ همه ساله اینچنین:یا کشوری عطا ده ، یا عالمی ستان
عیدت خجسته باد و خزانت بهار بادعید عدو وعید و بهار عدو خزان
خد موافقان تو بادا چو لاله برکروی مخافان تو بادا چو زعفران
این نظم من بماند تا روز رستخیز تا نظم من بماند در مملکت بمان
هم خواسته بخنجر و هم یافته بجود از خصم من تو یرمق و من از تو یرمغان