گنج

شمارهٔ ۱۱۶ - در مدح اتسز

زهی فروخته حسن تو در جهان آتش زده مرا غم تو در میان جان آتش
اگر بر آرم از اندوه عشق تو نفسی بگیر از نفس من همه جهان آتش
نماند از آتش دل آب چشم و ترسم از آنک بجای آب ز چشمم شود روان آتش
برتر از ز پیدا در میان خارادل مراست ز تیمار در میان آتش
اگر نه خاره در آتش نهان بود چونستدل تو خاره و در دل مرا نهان آتش
چو باد می‌گذری بر من و مرا در راههمی گذاری چونان که کاروان آتش
بجوی مهر من، ای نوبهار حسن ، که من بکار آیم همچون بمهرگان آتش
منم همیشه در آتش زانده و لیکمرا ندارد با مدح شه زیان آتش
ابوالمظفر، خورشید خسروان، اتسزکه از صواعق خشمش کند کران آتش
ز کف اوست ببخش کمین اثر دریا ز تیغ اوست بکوشش کهین نشان آتش
از آن زبانهٔ آتش بود بشکل زبان که از سیاست او هست ترجمان آتش
خدایگانا، از چشم و دل عدوی ترانتیجه هر نفس آبست و هر زمان آتش
رود خدنگ تو سوی مخالفان ز کمان چنان‌که سوی شیاطین ز آسمان آتش
بجنب خاطر تو کی ضیا خورشید ؟بپیش همت تو کی شود عیان آتش ؟
نهاده لطف تو در در شاهوار صفافگنده جود تو در گنج شایگان آتش
دماغ خصم تو تیره است همچون رنگ دخانشدست تیغ تو در ضمن آن دخان آتش
تو چرخ فتح و کمانی ترا چو آتش تیزعجب نباشد بر چرخ در کمان آتش
کسی که نقض تو خواهد که بر زبان راند شود زبانش هر لحظه در دهان آتش
نهد بدست کرامات تو زمانه نعیمدهد بکف سیاسات تو عنان آتش
اگر تو قد عزم تو داشتی خورشید شدی جواهر اندر زمین کان آتش
همی کند ز شررهای خویش وقت فزع بزیر پای تو خورشید زرفشان آتش
چو گشت عدوی تو خاکسار از غمبزخم خنجر چون آب در روان آتش
اگر هلاک قصب اندر آتش بطبعچراست در قصب رمح تو نهان آتش؟
نعوذ بالله! اگر هیبت تو شعله زند ز قندهار رسد تا بقیروان آتش
رفیع رأی جناب تو در مراسم شرعمکرمست چو در کیش باستان آتش
بهر ‌رهی که خرامد بفتح و فیروزی عزیمت تو، که جوید ازو کران آتش
کلیم وار کنی همچو رهگذر دریا خلیل وار کنی همچو بوستان آتش
رسیده قاعدهٔ عدل تو بدان درجه که پنبه را شود امروز پاسبان‌ آتش
اگرچه آتش دوزخ مهابتی دارد بپیش هیبت تو آب گردد آن آتش
شها، بنظم سخن طبع من چنان سبکست که در مقابلهٔ او بود گران آتش
بروشنی و بلندی چو مدح پردازمرفیع خاطر من هست در بیان آتش
در تو، شاها، محراب مدح خوان تو شدچنانکه باشد محراب زند خوان آتش
بآب غربت دادم بطوع و طبع رضازدم ز بهر تو در جان خانمان آتش
مراست آب بلاغت مطیع آتش طبعکه دیده آب بر رو گشته قهرمان‌ آتش ؟
بنظم خاطر من پرنیان همی بافد که دیده هرگز نساج پرنیان آتش ؟
شدست لفظ مرا بنده بی خلاف گهر شدست طبع مرا سخره بی گمان آتش
ازین سپس ندهد در تنم بلا گیتی وزین سپس نکند در دلم مکان آتش
خدای داند کز تو بدودمان نروم و گر برآرد دودم ز دودمان آتش
بحضرت تو مرا گشت آبروی قرین وگرچه با دل من بود هم قران آتش
همیشه تا که فروزد براغ و باغ بهار ز برگ لاله و از شاخ ارغوان آتش
بر اهل عالم، شاها، خدایگان بادی چو بر طبایع عالم خدایگان آتش
مخالفان ترا همچو هاویه جنتموافقان ترا همچو ضمیران آتش