گنج

شمارهٔ ۱۰۹ - در ستایش مجیر الدین

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: یر۳۸ بیت
ای مجیر دین ایزد ، کایزدت بادا مجیردر معالی بی عدیلی ، در مکارم بی نظیر
داعی اعمال را کف جواد تو مجیب خایف ایام را سعی جمیل تو مجیر
بدسگالان را خلاف امر تو بئس القریننیک خواهان را وفاق صدر تو نعم النصیر
از ضیای رأی تست آرایش بالا و صدردر پناه جاه تست آسایش برنا و پیر
رایت السلام را تأیید تو دارد بلندروضهٔ امید را انعام تو دارد نضیر
روز و روزی نیستی ، لیکن بشرق و غرب نیستهم چنان کز روز و روزی خلق را از تو گزیر
در بد و نیک امور و در کم و بیش علوم ناقدیی بس بصیر و عالمیی بس خبیر
آسمان را بر مراد رأی تو باشد مدار اختران را بر وفاق حکم و باشد مسیر
در عقود ملک و دولت لفظ تو در ثمینبر سپهر دین و دولت رأی تو بدر منیر
سینهای پر عطا یابد زگفتارت نشاطدید های بی بصر گردد ز دیدارت بصیر
نعمت هر هفت کشور پیش جود تو قلیلرتبت هر هفت اختر نزد جاه تو قصیر
حشمت تو در دهان نایبه بشکست نابهیبت تو از کمان حادثه بربود تیر
ناید از غیر تو نیکو ضبط کار مملکت هیچ گونه دیدبانی خوب ناید از ضریر
آخری اندر وجود و اولی اندر شرف همچو از الوان سواد و همچو از ارکان اثیر
ناشر فضل تو بوده هم وضیع و هم شریف شاکر بر تو گشته هم صغیر و هم کبیر
وقت تحریر رسایل خامه گوید مدح توصوت مدح تست در خامه که خوانندی صغیر
گر بدریا و بصحرا بگذرت خلقت ، شودآب دریا چون گلاب و خاک صحرا چون عبیر
چرخ اعظم با علو قدر تو باشد زمینبحر قلزم با عطای دست تو باشد غدیر
با جلال تو محل مهر و مه باشد محال با یمین تو یسار بحر و کان باشد یسیر
ای ترا جاه و عریض وای ترا قدر رفیع ای ترا عز منیع و ای ترا فضل غریر
لفظ تو آب زلال و خط تو سحر حلال طبع تو بحر قعیر و دست تو ابر مطیر
یک نمونه است از وفاق تو نعیم اندر بهشتیک نتیجه است از خلاف تو عذاب اندر سعیر
در مضا عزم تو گشته چون صبا و چون دبوردر سکون حزم تو گشته چون جز او چون زهیر
از فضالات نوالت امتی گشته غنیوز عنایات جلالت عالمی گشته خطیر
سرورا، آنچ آید از احداث گردون بر سرم گر بگویم شرح آن کس را نیاید دلپذیر
بوده در دام عنا جان نژند من رهینمانده در بند بلا شخص نوان من اسیر
رنگ شیر و قیر دارد دهر و از بیداد اوموی من گشته چو شیر و روی من گشته چو قیر
اهتمام صادق و سعی نجیح تو مرازانچنان ورطه برون آورد چو نموی از خمیر
گشتمی در زیر پای خیل محنت پایمالگر مرا دست جلال تو نگشتی دستگیر
در پناه تو قوی گشتم اگر بودم ضعیف وز عطای تو غنی گشتم ، اگر بودم فقیر
این چنین سعیی که فرمودی ندارد هیچکس بر مکافات تو قدرت جز خداوند قدیر
لیک من بنده بقدر وسع طاقت بعد ازیندر ثنا و مدح تو نارم زدل در سر سریر
از ثنای تو نخواهم داشتن فارغ زبانوز هوای تو نخواهم داشتن خالی ضمیر
در میان بوستان مدح تو چون بلبلان هر زمانی بر فلک خواهم رسانیدن صغیر
تا بتلخی شیر و شیره نیست مانند شرنگ تا بنرمی خار و خاره نیست مانند حریر
سال و مه بادا ولی صدر تو اندر طربروز و شب بادا عدوی جاه تو اندر زحیر
دولت باقیت را بر گوشهٔ کیوان لواهمه عالیت را بر تارک گردون سریر
دوستان مجلس تو لعل و خندان همچو گلدشمنان حضرت تو زرد و نالان چون زریر