گنج

شمارهٔ ۱۰۸ - این قصیده در مدح خداوند عالم ملک اعظم ناج الدنیا والدین بردالله مضجعه گوید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: یر۲۶ بیت
ای دولت جوان ترا بنده چرخ پیردر قبضهٔ ارادت تو آسمان اسیر
گردون گرفته بر خط پیمان تو مدارو اختر گزیده بر ره فرمان تو مسیر
آن عالمی بجاه ، که از روی منقبت در جنب تو صغیر بود عالم کبیر
پشت ولی ز کلک ضعیف تو شد قویعمر عدو ز رمح طویلت شده قصیر
گر دستم ستور تو هنگام کر و فراندر دماغ فتح و ظفر خوشتر از عبیر
از رنج تف خنجر چون آفتاب تودر سایهٔ سپهر وطن ساخته اثیر
جود تو داعیان رجا را شده مجیب جاه تو خایفان بلا را شده مجیر
فرزند خصم تو ، که ز مادر جدا شودگردونش جام مرگ چشاند بجای شیر
طبع ولیت مایهٔ شادیست همچو زرشخص عدوت صورت زاریست همچو زیر
چون بر سریر شرع برد نام تو خطیب از فخر بر ستاره رسد پایهٔ سریر
احباب را وفاق تو سازنده چون نعیم حساد را خلاف تو سوزنده چون سعیر
گیتی ز سهم گرز تو در نوحه و خروش گردون ز بیم تیغ تو در ناله و نفیر
بیرون کشیده خصم ترا از میان مازانگشت اقتدار تو چون موی از خمیر
از هیبت حسام چو نیلوفرت عدوبا رنگ همچو لاله و با روی چون زریر
ای در سخا بنان تو بحری شده محیطوی در ضیا ضمیر تو بدری شده منیر
گردون بخدمت تو و گیتی بمدح تو بسته میان چو رمح و گشاده دهان چو تیر
تو یک تنی که خیر دو عالم زذات تستوان دیگران ، کثیر ، که لاخیر فی کثیر
پیش یمین تو ، که یمانی قرین اوست وقت سخا بسا که جزا میبرد یسیر
در عهد تو کمینه ثنا خوان صدر توممدوح صد فرزدق و مخدوم صد جریر
شاها ، خدایگانا ، دانی که من رهیدر نظم بی همالم و در نثر بی نظیر
باغی شکفته دارم از سحر در بنانگنجی نهفته دارم از فضل در ضمیر
من وصف علم خویش چه گویم ترا؟ که توهم عالمی خبیری و هم ناقدی بصیر
سی سال و پنج سال بمانند بلبلان در باغ مدح خسرو ماضی زدم صفیر
اندر فنون فضل منش بودمی امام وندر امور ملک منش بودمی مشیر
او رفت و تا بقا بودم در ثنای تو گوهر فشاند خواهم زین خاطر خطیر
مدح ترا نشاید الا چو من فصیح ملک ترا نشاید الا چو من دبیر