گنج

بخش ۸۰ - رجوع کردن بقصۀ شفاعت مریدان و پذیرفتن ولد سخن ایشانرا و بمقام والد خود بشیخی نشستن

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۸۰ بیت
چونکه بنشست بر مقام پدرداد با هر یکی دفینۀ زر
کمترینی که بد بعقل حقیرگشت فرزانه و علیم و خبیر
بیعدد مرد و زن مرید شدندهمه اندر هنر فرید شدند
خلقا ساخت در طریق پدرکرد در هر مقام یک سرور
زانکه از دور اهالی هر شهرهمه بودند تشنۀ این ن هر
مانده بودند در وطن ناکامهمچو مرغان بسته اندر دام
خویش و فرزند گشته مانعشاناین طرف آمدن نبود امکان
واجب آمد کز این طرف هر جابرود یک خلیفه ای از ما
تا نمانند تشنگان لقاخشک و بی آب از چنین دریا
خل ف ا پر شدند اندر رومتا نماند کسی ز ما محروم
روم چی بل همه جهان پر شدقطرۀ جمله زین عمان درشد
نور این خور گرفت عالم رادید این هر که دارد آن دم را
همه گشتند مقتدا بسزاهر یکی شیخ و پیشوا بسزا
همه گشتند لعل از این خورشیدهمه را از خدا رسید نوید
ره بریدند جمله چون مردانهمه برخاستند از تن و جان
تا نبشیتم بهرشان شجرهباغشان داد بیعدد ثمره
همه صادق شدند چون فاروقصیت ایشان گذشت از عیوق
هر یکی را جدا مرید شدندخلق بسیار مستفیذ شدند
هر کشان دید دان که ما را دیدزانکه جمله یکیم در توحید
بتن ار چه نموده ایم جداجان جمله یکی است در دو سرا
تو بجان درنگر گذر از تنتا که گردد یکی ما روشن
بنشاندیم هر طرف نایبتا نمانند از این عطا خایب
زانکه نایب بود بجای منوبهست همچون مناب نایب خوب
چون بود دور جوی آب صفاتشنگان را بود چو جوی سقا
باغ چون دور باشد و اشجارحاصل آید مرادها ز ثمار
این چنین سنت از خداست روانمیفرستد رسول هر دوران
زانکه هر کس ندارد آن قوتکه برد بی نبی ز حق رحمت
هر خسی را کجاست آن رتبتکه شود ز اهل منزل و رؤیت
هر نبی گشت واسطه که زهوپند و پیغام آورد این سو
تا نمانند بی نصیب از حقهمچو طفل از نبی برند سبق
از نبی بشنوند امرش رازانکه ساقی نبی است خمرش را
همه امر خدا بجای آرندوانچه کرده است نهی بگذارند
همه اندر رضای او کوشندهمه ازنار عشق او جوشند
تا ز کژهای نفس پاک شوندسوی خلاق خوب و صاف روند
در تو مضمر پلیدی و پاکی استنیم خاکی و نیم افلاکی است
جهد کن تا ز زشت باز رهیاز بدی نقل کن بسوی بهی
تا رهد خوبیت از آن زشتیبردت بحر عشق بی کشتی
چون شوی خوب سوی خوب رویجنس آنی باصل خود گروی
حق جمیل و جمال را خواهدگذر از قال حال را خواهد
ور نرفت از تو این زمان زشتیخوبیت گم شود در آن زشتی
دردرا کن دوا بپند حکیمورنه ناسور گشت و ماند مقیم
بعد از آنش دوا ندارد سوداین زمان کن وجود خود را جود
خودیت هست کان زشتیهازشت را کن برای خوب فدا
نبود خود تجارتی به از اینکه بری تو ز زشت خوب گزین
عوض قلب زر صاف بریعوض زهر قن د و شهد خوری
عوض جسم جمله جان گردیعوض یک قراضه کان گردی
عمر ده روزه ات هزار شودبلکه بیحد و بیشمار شود
رنجها یک یک از تو بگریزندمرگها جمله از تو پرهیزند
فارغ آئی ز کاسه و از دیگبر تو یکسان شوند گندم و ریگ
در جهانی روی که موتش نیستوقت یابی در او که فوتش نیست
چون که بیسر شوی سری یابیچون مس از کیمیا زری یابی
عیش و طیشت ز حق بود باقینکنی بر حقوق حق عاقی
زان نئی از حقوق حق شاکرکه پر از غفلتی تو ای ماکر
ورنه اینجا چو منعمت پیداگردد و بخشدت هزار عطا
کی کنی تو حقوق آن نعمشچونکه پیدا بود چو خور کرمش
کو را گر اوفتد بود معذوردیده ور کی فتد چ و دارد نور
خلق کورند از آن کنند خطاکور لابد که گم کند ره را
زان بود توبه این طرف مقبولکه نکردند کشف سرزفضول
هست ایمان بغیب مردم رانیست گوهر بجیب مردم را
و عده ها را شنیده از قرآنکه رسد در جزای خیر ج نان
هم شنیده که جاهلان لئیمبروند از فعال بد بجحیم
چون نشد آن شنیده شان دیدهگنج طاعت بماند پوشیده
همه اعمالشان بشک مقرونکم کسی راست نور ذوق درون
کم کسی مخلص است در ایمانطاعت هر کسی ندارد جان
گر کنی طاعت و نماز اینجاور فزائی ز دل نیاز اینجا
رسدت عاقبت جزا پی آناز خدای کریم حور و جنان
ورنه در آخرت چو کشف شودپرده از پیش چشمها برود
همه پوشیده ها عیان گردداین جهان محو آن جهان گردد
سرهای درون شود پیدانیک گردد عزیز و بد رسوا
روی نیکان شود سپید چو ماهروی بدکارهمچو قیر سیاه
یوم تبیض وجوه گفت خدایوم تسود وجوه بهر جزا
نی زمین ماند و نه چرخ و فلکحق کند جلوه با سپاه ملک
که نگردد در آن زمان محکوماز هزاران یکی شود مرحوم
توبه ها آن زمان ندارد سودناله و گریه ها بود مردود
زانکه وقت درودن و دخل استتمرگیری نهالت ار نخل است
ور نهالت بود ز خار ای شوممیوه ات زان شجر رسد زقوم
طاعت وصوم و ذکر تخم تو گشتدار دنیات بود موضع کشت
گر بکشتی تو بدروی اکنونورنه مفلس بمانی و مغبون
مفلسان را بود مقام جحیممؤمنان را بود سرای نعیم
این ندارد کران ولد خلفاکرد در روم هر کجا پیدا