بخش ۷۲ - در بیان آنکه اولیا را سه حالت است. یکی آن است که حالت به دست او نیست گاه گاه به ناخواست او بر او فرود آید باز به ناخواست او برود این مقام ضعیف است. و یکی آن است که حالت به دست اوست هرگاه که خواهد چون بخواندش بیاید مثل بازی که مطیع بازدار باشد، این مقام میانه است و یکی دیگر آن است که شخص عین آن حالت شود، این مقام تمام است و چنین کس قطب باشد
اولیا را مقام هست سه حالدر طریق خدای بی ز زوال
حالتی هست کان بود طاریاز عنایات و رحمت باری
نبود حاکم او بر آن حالتپیش آن حالت است چون آلت
حالت او را برد چو که را بادگاه غمناک داردش گه شاد
حالتی دیگر است ازین بهترکه بر آن حاکم است آن سرور
هر زمانی که خواندش آیدنه دهد انتظار و نی پاید
همچو باز مطیع آن حالتشود این را بعکس آن آلت
حالتی دیگر است برتر از اینکه بود آن ورای چرخ و زمین
که شود شخص عین آن حالتمینگردد جدا از آن راحت
همچو مسی که زر شد از اکسیرنپذیرد به هیچگون تغییر
قطب را باشد این مقام بلندنرسد فهم این به دانشمند
میکنم فاش هر دمی اسراراز مقامات و منزل احرار
تا که خود را زنی برین سه محکهیچ اندر دلت نماند شک
هر کدامی ازین سه ای دانااولی اوسطی و یا اعلی
وان کزین هر سه حالت است بروننکنش یاد کوست ناقص و دون
نبود آدمی بود حیوانگرچه باشد به صورت انسان
باز هم این بدان کز آن سه نفرایمن است آخرین ز رنج و خطر
غالب آن است کان میانه رهدچونکه حالت مطیع اوست جهد
نادر افتد که این چنین کس راسر برد تیغ تیز مرگ و فنا
مخلص است او از آن خطر دارددر سفر چونکه سیم و زر دارد
ممکن است این که رهزنان بلابزنند و برند از او کالا
اولین را که حالتش گه گاهآید آنگه شود از آن آگاه
حالت او را مطیع و رام نشدهیچ با وی چنانکه خواست نبد
ناگهان میشدی به وی مقرونهم به ناکام از او شدی بیرون
خطر او بود دو صد چنداننادرا یابد او ز خوف امان
زانکه گر آخرین نفس گه موتحالتش ناید آن شود زو فوت
چونکه حاکم نبد بر آن حالتکی شود سوی او روان حالت ؟
گر بیاید در آن نفس نیکوستور نیاید بدانکه وای بر اوست
آخرین کاوست قطب بیهمتاایمن است و بزرگ در دو سرا
زانکه گشته است عین آن حالتکی ز راحت جدا شود راحت
دوییی نیست اندر او که رودهر یکی سوی اصل خویش شود
نیست جسمی که آن شود مقسومنیست علمی که گردد آن معلوم
علم و حلماند هر دو اوصافشاو چو عنقا و عشق حق قافش
همه اشیا از او برند عطاز آسمان و زمین و عرش علا
بدهد او عطا و نستاندبی ز استاد علمها داند
علم و حلم و هزار وصف دگرهمه از وی چو روشنی از خور
ذات او اصل و فرعها اوصافهمه از نیک و بد ز درد و ز صاف
همه را او بدوزد و بدرددو جهان را به یک جوی نخرد
اولیا را خرد که خاصان اندباقیان را هلد چو بیجان اند
آنکه حق شان خرید باقی اندوانکه حقشان فروخت عاقی اند
چون نگشتی چنین ز جهل گزافاز چه رو میزنی ز فقر تو لاف ؟
صد هزارش چنین صفت بیش استتو پسی در حجاب و او پیش است
هرکسی گرد نیک و بد گردددائماً قطب گرد خود گردد
همه جویان او و او خود راهمه با یار جفت او عذرا
همه عالم بر او شده عاشقبر جمال خود او بده عاشق
هر کس از فعل نیک، نیک شودبدی قطب به ز نیک بود
چون بر آهن کنند نقش نکوگرچه بینقش بد بهاش تسو
آورد به هر نقش یک دینارگر کنندش مزاد در بازار
قیمت او را ز نقش شد نه ز خودچون رود نقش از او بماند رد
همچو آن آهن است گوهر بدعلم او عاریه است نیست ز خود
حالت مرگ از آن شود خالیهمچو از ملک زیور مالی
به خلاف آنکه زر بود ذاتشباشد از خود جیوش و رایاتش
نبود قیمتش ز نقش و نگارنشود گه عزیز و گاهی خوار
گر کنندش صلیب یا محرابنشود رد ز گردش اسباب
هر دو را نرخشان بود یکسانزر نگردد ز نقش بد ارزان
غیر عارف چو معرفت گویداو در آن دم خدای را جوید
شنو آن را از او که سود بریزانکه صد نفع از شنود بری
ور بگوید حکایت دنیایا ز شکر و شکایت دنیا
مشنو آن را از او که گمراه استزانکه غافل ز ذات اللّه است
مار و یار است اندر او مضمریک سقر جوید و یکی کوثر
مار در وی نموذج سقر استیار در وی کشندۀ شرر است
لیک آنکس که قطب دوران استنیک و بد زو بدان که یکسان است
هزل او همچو جد بود نافعباشد از پستی جهان رافع
همچو توحید کفر او بردتدر جهانی کزان رسد خردت
از شکر گر کسی کند صد چیزنقش گرگ و شغال و مردم نیز
شکل شیر و پلنگ و کژدم و مارگونهگون بیشمار از این بسیار
پیش عاقل بود همه مطلوبنکند نقشها ورا محجوب
ننگرد عاقلی به نقش بدشهمچو شکر به جان و دل خوردش
هر مریدی که شد ز شیخ آگاهبیند افعال شیخ را ز اله
حرکاتش کند ورا زندههرچه بیند شود ز جان بنده
چونکه شد حالت مریض چنینبیشک او رستم است در ره دین
وانکه با شیخ یار غار است اودر ره عشق شهسوار است او
تو مریدش مبین مرادش بینتو غلامش مبین قبادش بین
باشد از روی نقش و نام مریدبود از روی جان چو شیخ فرید
همه را بین ز حق که گردی چستتو ز حق غافلی از آنی سست
هرکه گردد ز سر حق آگاهدو جهان را شود ز خوف پناه
عارف الحق معدن الاسرارمثل الشمس منبع الانوار
ه ائم فیه عقل اهل الارضجسمه فی القلوب روح محض
هو فی الخلق دائماً حنانلیس فی قلبه سوی المنان
مظهر الحق جسمه الطاهرکل من لایحبه کافر
هو فی الخلق رحمة امانحبه فی الجنان ال ف جنان
درگذر زین سخن بخور بادهچون گل از خس خویش شو ساده
نقشها را بشو ز تختهٔ جانشو چو خورشید ساده نورافشان
بگذر از نقشها اگر جانینقد معنی بجو چو زان کانی
صور و نقشها بود چون شبصبح باشد جمال حضرت رب
چون شود آفتاب جان طالعاز سوی آسمان دل لامع
همه کردند لاچو یخ از خورغنچهها از زمین بر آرد سر
همه گویند بیزبان که خداگفت با یخ برو به غنچه بیا
گشت یخ نیست تا شما آییداین جهان را ز نو بیارایید
نشد آن نیست با شما آمددرد هر برگ را دوا آمد
گر نخوردی نبات خاکی آبشجر پیر کی شدی کش و شباب
می نماند فنا و نیست فنابنگر در فنا هزار بقا
نی که برف و بخت فنا بنمودبین که چون شد انار و سیب و مرود
نبود از چ م ین دگر بدترچون به بستان رود نکو بنگر
میشود قوت گل و نسرینمیهلد کفر و میرود در دین
شو خمش، خویش را به حق بسپاردست و پایی مزن به وی بگذار
بهر آنت که ساخت خواهد کردهیچ سودی ندارد این غم و درد
غم تو بیهده است حاکم اوستگذر از پردهها ببین رخ دوست