گنج

بخش ۷۱ - در بیان آنکه چون چلبی حسام‌الدین قدس‌اللّه‌سره از دنیا نقل کرد خلق جمع شدند و ولد را گفتند که «بجای والد بنشین و شیخی کن. تا اکنون بهانه می‌کردی که حضرت مولانا قدسنا‌اللّه‌بسره العزیز چلبی حسام‌الدین را خلیفه کرده بود. در این حال که او نقل کرد باید که قبول کنی و بهانه نیاوری» و منقاد شدن ولد و قبول کردن شیخی را.

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۹۹ بیت
خلق جمع آمدند پیر و جوانهمه شافع شدند لابه‌کنان
کای ولد جای والد آن تو بودزانکه پیوسته مهربان تو بود
کردیش با حسام دین ایثارزانکه بد پیش والدت مختار
چونکه رفت او بهانه‌ایت نماندحق‌تعالی چو این قضا را راند
بعد از او کن قبول شیخی راخلق را شو امام و راهنما
سر این قوم شو که بی‌سرورهیچ کاری نیاید از لشکر
بی شه اسپاه جمله گمراه‌ندگرچه کوه‌اند کمتر از کاه‌ند
تخت را کن به بخت خود مقرونتا که در پاش سر نهد گردون
اهل گردون همه مرید تواندهمه در آرزوی دید تواند
همه حیران فکر و رای تواندهمه بنهاده سر به پای تواند
همه را ز تو می‌رسد ادرارهمه را می‌شود چو زر ز تو کار
در جهان خوشه‌چین این خرمنبنده است اینچنین گزین خرمن
اهل گردون چو این چنین باشندساکنان زمین که، فراشند
فهم کن تا چگونه پست شوندپیش این رفعت و ز دست شوند
همچنین این سخن دراز کشیدکرد از ایشان ولد قبول و شنید
بر سر تخت رفت بی‌پاییدر جهانی که نیستش جایی
بی قدم رفت جان به سوی قدمبی وجود بشر به شهر عدم
گشت غواص در چنان دریابدر آورد تحفه گوهرها
بر مریدان نثار کرد آن رازندگی داد جان و ایمان را
خلق حیران شدند و گفتند اینکه زهی قطب پادشاه گزین
آنچه در عمرها شود حاصلز اولیای گزیدۀ واصل
هر دمی می‌برد مرید از اومی‌شود در جهان فرید از او
گشت راه نهان از او پیداجاهلان را همی‌کند دانا
مدت هفت سال گفت اسراربر سر تربت پدر بسیار
شرق تا غرب رفت آوازهکه شد آئین حق ز نو تازه
مشکلاتی که بسته بود گشاداین چنین تحفه هیچ شیخ نداد
دشمنان جمله دوستان گشتنداز سر خشم و کینه بگذشتند
خشم یوسف برفت از اخوانخشم را کشت این به زخم بیان
آنچه یوسف نکرد کرد این آنخشم را برد از دل یاران
خلق را زنده کرد از نو بازدر دل جمله کاشت صدق و نیاز
پرده از پیش سرها برداشتعلم عشق بر هوا افراشت
فج‌فج افتاد در همه شیخانکاین چه مستی است وین چه علم و بیان
دورها خیره مانده در دورشخوشتر از راحت است هر جورش
کفر او برفزود بر ایمانصورتش بهتر از هزاران جان
کژیش خوب همچو ابروی استبهتر از راستی از این روی است
از همه درگذشت و می‌جوشدگرچه پیش است بیش می‌کوشد
چون جز او نیست پس چه جویان استدر وصال از چه روی بویان است
بی‌نشان می‌رود ز راه دروننیست آنجا خود اندرون و برون
تا که گردان شده است چرخ کبودغیر او را چنین مقام نبود
خاص خاص خداست از آزالهیچکس را نبوده این اجلال
قال و حالش ز جمله افزون استحالها پیش قال او دون است
اینچنین قال را چه باشد حالکن قیاس و دو چشم دل می‌مال
تا بدانی که حال او ز قدمبد فزونتر ز رهروان بقدم
آنچه حق گفت با وی اندر سرنرسد کس بدان ز طاعت و بر
نشود حاصل آن به سعی و جهادخیره در کارهای او اوتاد
داد بی‌حد عطا مریدان راپر ز انوار کرد هر جان را
همه بردند بی‌شمار عطااز کبیر و صغیر و پیر و فتی
زان عطا گر کنون نیند آگاهگرچه شان از کرم نمود این شاه
عاقبت آگه و خبیر شونددر علو برتر از اثیر شوند
گر به طفلی عطا کند سلطانگلهٔ بی‌شمار از اسبان
نشود طفل از آن عطا دلشادچون خبر نیستش که شاه چه داد
گر شود بالغ و خردمند اوبپذیرد ز عاقلان پند او
بر بد و نیک و خیر و شر آگاهگردد و راست پوید اندر راه
داند این کان بود عطای عظیمشاه گردد ز جود شاه کریم
گلهٔ اسب را به کودک خردچون ببخشی نداند او که چه برد
بل رمد زان عطا ز بی‌خردیکه نه نیکی شناسد و نه بدی
قیمت گله گر بود بسیارپیش طفل اندک است و بی‌مقدار
مرغکی گر دهی به وی خنددشادمانه دل اندر آن بندد
از دو صد گله خوشترش آیدچونکه یک مرغ در برش آید
هست آن گله داد مرد خداکاو دمی از خدا نگشت جدا
اوست شعشاع نور آن خورشیدکه شد از نور او روان خورشید
از چنین داد بی‌خبر باشدگرچه خور نور بر سرش پاشد
آنک ازین نور عشق بی‌خبر استمشمر از بشر ورا که خر است
هر که او زین عطای بی‌پایانبی‌خبر ماند طفل راهش دان
از چنان گنج در ترح آمدوز یکی پول در فرح آمد
شاد گردد ز صنع از صانعصنع از صانعش شود مانع
رمد از ملکت بقا آن دونجان دهد بهر خاک آن ملعون
چه بود خاک؟ بشنو و دریابگر نئی همچو منکران در خواب
هرچه هست اندر این جهان می‌دانجمله خاک است از طعام و زنان
اطلس و تاج زر بود خاکیزان سبب عاقبت شود خاکی
اول آن خاک بود و رنگی یافتجهت رنگ بر تو چون مه تافت
آخر کار رنگ از او برودهمچو اول که بود خاک شود
عاقل از رنگ کی رود از راه؟رنگ و بو را کجا خَرَد آگاه؟
رنگ‌های ابد ز بی‌رنگی استپیش بیرنگ رنگها رنگی است
نز بهار است رنگ سرخ و سپیدبر درخت چنار و بر گل و بید
گونه‌گون رنگهای خوش در باغبنموده ز باغ بی‌صباغ
آن بهاری که اینهمه ز وی استپاک از رنگها ز داد حیّ است
همچنین فهم کن تو معنی راچشم بگشا گذار دعوی را
اصلْ بی‌رنگی است رو سوی اصلجهد کن تا شود به آنت وصل
منعدم گرد پیش اصل وجودتا شود از تو صد جهان موجود
تا همه نقش‌ها ز تو زایدنونو از صنع تو رود آید
ذات پاکت به خود بود قایمصنعها هم ز تو رسد دایم
لیک این صنع‌ها نمی‌ماندخنک آنکس که سر حق داند
بهر آن سر ببازد این سر راهلد این خانه جوید آن در را
محو گردد ازین خودی کلّیرهد از نیکی و بدی کلّی
صاف گردد ازین همه اوصافبی‌سر و پا کند به کعبه طواف
نیست گردد تمام از هستیبی می و ساغری کند مستی
فهم این سر به عقل نتوان کردآلت فهم این بود غم و درد
درد دین پرده سوز کفر بودقفل جان زین کلید باز شود
هر که را درد نیست درمان نیستجان کزو زنده نیست آن جان نیست
گرچه ماند به جان مخوانش جانزانکه زنده نگشت از جانان
زنده از چار عنصر است آن جانچون چراغی که شب شود رخشان
باشد آن نور او ز زیت و فتیلنیست باقی چو بحر یا چون نیل
تا بود زیت زنده باشد آنچونکه زیتش نماند می‌مرد آن
لیک آن کز خدا بود زندهباشد او بی‌زوال و پاینده
قایم از حق بود نه ز آب و ز نانمدد اوست دایم از منان
همچو خورشید چشمهٔ نور استهست باقی و از فنا دور است
زانکه بی‌علت است آن نورشنیست معلول شادی و سورش
دارد از ذات خود چو زر نیکیهمه لطف است و سر به سر نیکی