گنج

بخش ۵۶ - مناجات

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۱۳ بیت
ای خدا دستگیر خلقان شویک دم از لطف سوی ایشان شو
رحمت خویش را مداردریغماه خود را نهان مکن در میغ
همه رانی تو آفریدستیجمله را نه از عدم خریدستی
نی که صنع تواند هر زن و مردبرهان جمله را از این غم و درد
همه را غرق کن برحمت خویشهمه را وارهان ز زحمت خویش
بیدریغ است بخشش عامتخاص و عام اند غرق انعامت
لیک از آن حال نیستند آگاهدیدۀ جمله را گشا ای شاه
چونکه غیرتو آشکار و نهاننیست پروردگار در دو جهان
غیر این ملک صد هزار جهانهست شاهیت را بعالم جان
کاین جهان پیش او چو موئی نیستپیش آن بحر این سبوئی نیست
زان نهادی تو نام در قرآنخویش را ای پناه هر دو جهان
مالک یوم دین که روز جزابر همه حکم تو شود پیدا
تا که دانند در جهان بقاغیر تو نیست حاکم و والا
نبود پرده تا کسی گویداین از آنست و سوی او پوید
پرده و اسباب تن شوند عدمتو بمانی نه بیش ماند و نه کم
بی حجابی در آن جهان عیانتو کنی حکم بر کهان و مهان
همگان همچو روز دریابندکه گشاد از تو است و هم پابند
حکمت دیگر آنکه این دنیاهست دون پیش عالم عقبی
ننهادی محل دنیا رابگزیدی شهی عقبی را
که بر شاهیت نمود حقیراین جهان بزرگ با توقیر
گر بسلطان کسی شه گلخنگویدش گرچه راست است سخن
لیک تعظیم شاه را نه رواستاین چنین خواندنش بداست و خطاست
ای که پراست از تو ارض و سمابی حجابی بحجله روی نما
ای علیمی که علم تو شاملگشته بر عالم است و بر عامل
ای قدیری که نیست عجز ترااز تو شد حل محال در دو سرا
ای منور ز تو جنان و جنانوی مزین ز تو زمین و زمان
ای ز تو مؤمنان درون نعیموی ز تو کافران مقیم جحیم
ای که بر کافران چو بخشائیجانشان را بدین بیارائی
آن خطاها همه صواب شوندوان گنه ها همه ثواب شوند
ای رحیمی که بر عزیز و ذلیلشده ای از عطا وجود دلیل
چون برحمت نظر کنی در مادر دی ما بدل شود بصفا
ای حلیمی که حلم چون دریاتکرده لطفی کزان همه اعدات
مثل اولیا خر امان اندچون گلستان شکفته خندان ‌ اند
همه ایمن روانه بی خوفیهمه گرد فضول در طوفی
جرمها میکنند روز و شبانبی خطر میروند سوی زیان
بجز از انبیا و خ اصانتکه ز جان میبرند فرمانت
باقیان جمله غرق نفس و هویمانده ‌ اند از حلیمی تو شها
حلم تو بینهایت ار بندیهیچ مغرور خویش کس نشدی
ای کریمی که از کم ین کرمتبس چو حاتم پدید شد زیمت
ای حکیمی که حکمت تست روانبر همه روحها و بر ابدان
حکمت بینهایت است عظیماندکی کرده ای بما تعلیم
حد ما نیست یا رب این انعاملیک الطاف تست بر همه عام
دستگیرا ز دست نفس لئیمتو رهانی مگر ز جود قدیم
ورنه از دست او کسی نرهدکس ببازوی خویش از او نجهد
اینچنین بند سخت را از ماکی گشاید بجز تو ای مولا
اینچنین قفل را چو تو مفتاحنیست اندر دو عالم ای فتاح
ما ز خود سوی تو رویم هلازانکه تو اقربی ز ما بر ما
این دعا هم ز لطف بخشش تستور نه در گلخن از چه گلهارست
عقل و فهم اندرون روده و خوناز کرمهای تست ای بیچون
بحر نور از دو پیه پ اره روانگشته و موج آن گرفته جهان
پاره ‌ ای گوشت را زبان کردیسیل حکمت از او روان کردی
از دو سوراخ گوشها تا جانکرده ای شاهراه بی پایان
کان بود اصل جمله موجوداتزو پذیرد روان مرده حیا ت
ای که از یک منی گندیدهشاهدی ساختی پسندیده
همچو لیلی و وی س ه و شیرینبیعدد خوب چون شکر شیرین
باقد سرو و با جبین چو ماهبا رخ ارغوان و چشم سیاه
با لب لعل و لؤلؤ دندانبا مژۀ تیر و ابروان کمان
با دو گیسوی مشگ چون زنجیربا زنخدان سیب و بر چو حریر
با تن نازک و میان نزارعالمی را ببرده صبر و قرار
هر یکی صد هزار چون مجنونکرده بر خویش واله و مفتون
خان و مان باد داده بیسر و پاگاه بگرفته کوه و گه صحرا
ببریده ز خویش و از پیوندگشته بیزار از زن و فرزند
باخته در هوای ایشان سرشده فارغ ز ملک و زیور و زر
دین ود نیا و نام و ننگ ببادداده و گفته هرچه بادا باد
عشقشان را خریده ازدل و جاندردشان را گزیده بر درمان
ای نموده ز قطره ای عمانوز کمین ذره ای خ ور تابان
در چنین جسم پر ز خلط و ز خونپرتو حسن تست کان موزون
مینماید وگرنه دل گل راچون رباید چه نسبت است شها
ذره ‌ ای حسن از آب و گل چو نموددل و جان جهانیان بربود
خور بیحد حسنت ار تابدتاب آن را بگو که برتابد
در گل تیره چون چنین است آبچون بود بی گل ای شه وهاب
یا مغیث العبید فی الاخطارفی البراری مدی و فی الابحار
جاعل النار للخلیل جنانکرده ای آن بر او گل و ریحان
خطرة منک روضة العرفانتلک فی الغیر منبع النیران
عند ظن العبید انت مقیمیک ز ظن در امان و یک در بیم
بعضهم ساکنون فی طرببعضهم ذاهبون فی کرب
بعضهم سالبون من سلبدائماً غانمون من طلب
بعضهم هالکون فی الاحزانسرمداً غارقون فی الطوفان
یحرکم فیه ارتیاح الحو تفیه ماء الحیات نعم القوت
واه فیه یموت طیر الارضانما اذی ّ ت ما علی الفرض
بعد هذا علیکم التفتیشاطلبوا العیش واترکوا التشویش
ای خوش آن دم که آب را بی گلفاش نوشید و شاد گردد دل
تا چو ماهی شوید در جولاناندر آن بحر بیحد و پایان
برهید از بلا و رنج وجودباز گردید آن طرف موجود
بی لب و کام باده ها نوشیدهمچو شیره درون خم جوشید
عشرت جاودان ز سر گیریدبی حجابی ورا ببر گیرید
این دو سه روزه عیش بگذاریدباز با اصل خویش رو آرید
تا که با ما روید این ره راجمله بینید روی آن شه را
همگان در جهان جان تازیدهمگان جان خویش در بازید
این جهان نیست خانۀ جانهاجای جانست عالم بیجا
تن ما راست این جهان مأویجانها راست جنة المأوی
از کجا ما و این جهان ز کجاچون که داریم جای در بیجا
ما در این جایگاه مهمانیمتو مپندار این طرف مانیم
ب از آنجا رویم آخر کارباز واصل شویم با دلدار
بهر کاری تو گر ز خانۀ خویشبدر آئی از آستانۀ خویش
بر وی کار را تمام کنیباز روئی سوی مقام کنی
در ره و کوچه ‌ ها کجا پائیبی گمانی بخانه باز آئی
اولیا همچنین ز حضرت هوبهر کاری بیامدند این سو
چون شود آن تمام بازروندبی ملاقات دوست کی غنودند
آسمان و زمین که برکاراندروشنائی از اولیا دارند
اولیا نور آفتاب حق اندزان گذشته ز هفتمین طبق ‌ اند
اولیا صاف و باقیان درداندغیر حق را ز سینه بستردند
اندر ایشان همه خدا را بینگر ترا هست باز چشم یقین
ورنداری برو از ایشان جویپی ایشان چو ب ندگان میپوی
ت ا ببخشند چشم حق بینتتا فزاید ز دادشان دینت
سنگ را آفتاب لعل کندمگر آن سوی سایه نقل کند
سنگ را گر نهند در سایهنپذیرد ز تاب خور مایه
شیخ چون آفتاب و تو چون سنگکی پذیری ز دیگری آن رنگ
غیر او را چو سایه دان بگریزتا شوی لعل اندر او آویز
صحبت شیخ را ز جان بگزینهیچ ازوی جدا مباش و مبین
کاخر کار از او چو آن گردیگر بدی جسم جمله جان گردی
تن خاکیت از او چو زر گرددزر چی بحر پر گهر گردد
صحبت او برد ترا بی پاهر نفس چون مسیح سوی سما