بخش ۵۵ - در بیان آنکه حق تعالی را دانستن و شناخت سهلتر است از شناختن اولیاء زیرا که حق تعالی از آفتاب ظاهرتر است چنانکه بیان کردیم که هر شخص را به هنر و صنعتش فهم کنند و بدانند همه عالم صنع حق است؛ چون پنهان باشد؟ بلکه هفتاد و دو ملت مُقرّند به خدایی او اما شناخت اولیاء مشکل است زیرا که صنعت و هنر ایشان همچو ایشان پنهان است که اولیاء الله تحت قبابی لایعرفهم غیری
لیک ایشان که اهل دل باشندگرچه در جسم آب و گل باشند
یافتنشان بود عزیز و عظیمنی خضر را به عشق جست کلیم
نی محمد که بود شاه زمنبوی حق میکشید خوش ز یمن
از یمن بوی جان شه قرنیبه دلش چون رسید گفت ارنی
هم همیگفت او که وا شوقاسوی اخوان رسان مرا و لقا
پیش اصحاب صفه چون رفتیسر دل را بهگوششان گفتی
ز آنکه ایشان بدند محرم رازاز ازل بود دیدۀ همه باز
رازهای عجب از ایشان اوبشنیدی و خوش شدی زان او
مست گشتی ز گفتشان بی میآفتابی شدی عیان بی فی
خبر است این که کردگار وجودبه محمد ز جود میفرمود
کهاولیا زیر قبه های منندمانده پنهان ز چشم مرد و زنند
نشناسد کسی دگرشان هیچغیر من گر فتد به پیچاپیچ
زانکه جمله ز نور من زادندگرچه اینجا به غربت افتادند
نور را غیر نور کی بینددیدۀ دیو حور کی بیند
جنس باید که جنس را داندغیر کاتب نوشته کی خواند
ظاهر و باطن اولیا جانندزان چو جان آن گروه پنهانند
اولیا را به جهد نتوان دیدمگر ایشان کنند خویش بدید
گر نمایند روی خود ز کرمشود از نَطفشان جحیم ارم
آنچنان دولتی کهرا باشدکه به شه شِسته در سرا باشد
شده همزانوی چنان سلطانهر دو همکاسه گشته در یک خوان
همچو صدیق و مصطفی در غارگفته در گوش همدگر اسرار
هر دو در غار رفته از اغیارکرده ز اغیارشان نهان ستار
آن کسی را که پاسبان بود اونکشد هیچگونه رنج بد او
شود ایمن ز حادثات زماننی خطر ماندش نه خوف بدان
بلکه هم امن و خوف پیش کساناز بر او روند در دو جهان
زآنکه آن بنده خوی شه داردهمچو حق گه برد گهی آرد
گه کند مرده گه کند زندهگه کند شاه و گه کند بنده
هر کهرا خواند برد فوق سماهرکهرا راند ماند تحت ثری
نایبی کش بود خدای منوبهرچه آید از او بود همه خوب
کژی او صواب باشد و راستزانکه کژ را چو راست او آراست
هر کهرا او کشد کند زندهشود اطلس به امر او ژنده
سقر از حکم او جنان گرددز امر او خار گلستان گردد
گنج پنهانیاند درویشانخنک آن کاو نشست با ایشان
خویش جوید لقای خویشان راهر کسی کی بیاید ایشان را
ای برادر غلام مردان باشگرد ایشان چو چرخ گردان باش
بندگیشان خلاصهٔ عمل استهر که روشان بدید در امل است
بهامیدی همیکند شادیکه بپذیرد خراش آبادی
بی یقنیی همیرود در راهحال او گاه نیک و گاه تباه
نظر مرد حق بر او نفتاددل کورش دو چشم جان نگشاد
نظر مرد حق یقین بخشدنفس را فهم و عقل و دین بخشد
بزند نور راستی بر توبرسد در مشام تو زان بو
عکس نورش پذیر و ساکن باشهمچو تیشه ز هر شجر متراش
گنج جان را مجوی از هر تندامنش گیر و گرد او میتن
که ورا هم به نور او بینینچشی ذوق دین چو بیدینی
چون نداری تو نور در دیدهکی شود نور او ترا دیده
گوش تو گر بدی بههوش انبازچشم بسته شدی ز گوشت باز
کی پذیری ز شیخ کامل رازچونکه هستی زابلهی طناز
سست پایی و لنگ در ره دینمرد چون نیستی چو زن بنشین
صدق پای است چون نداری پاکی توانی بریدن این ره را
دادن جان در این ره است سخاجان فدا کن و گرنه ژاژ مخا
عاشقانی که رند و سر باز اندهمه اندر شکار شهباز اند
عاشقان چون ز عشق حق میرندزنده گردند و ملک جان گیرند
چونکه در مرگ زندگی دیدنددائما گرد مرگ گردیدند
نیست گشتند جمله از هستیبگزیدند پستی و مستی
خود بلندی درون این پستی استنیست گردد کسی که در هستی است
باژگون نعل را ببین دریابزود بیدار شو چهای در خواب
که بد و نیک این جهان خواب استچون سرابی که در نظر آب است
نی که در خواب هر چه بیند مرداز خوش و ناخوش و ز خار و ز ورد
به معبر چو گوید آن تعبیرعکس آن میکند بهوی تقریر
گوید او را اگر بدی غمگینشاد خواهی شدن یقین دان این
ور بهخواب اندرون همیمردیدان که عمر دراز را بردی
اینچنین است خواب غفلت همعاقبت شادیت شود همه غم
چونکه روز اجل شوی بیدارتو از این خواب عکس بینی کار
خواب غفلت قویتر است از خوابآن چو بحر است این چو قطرهٔ آب
زین بهیک بانگ آدمی بیدارمیشود لیک از آن به بانگ هزار
هیچیک ز آدمی نمیخیزدکز خودی در خدای آویزد
انبیا را گلو گرفت از بانگتا که شد سنگ در شگفت از بانگ
هیچ در غافلان نکرد اثروز چنان بانگشان نگشت خبر
بانگ چون سیلشان نمود سرابزانکه بودند جمله غرقۀ خواب
اولیا هم به بانگ و افغان اندخفتگان را بهحق همیخوانند
کس از ایشان نمیشود بیدارآه از این خواب صعب بی زنهار
تا چه خواب است یارب این پندارکه کسی زین نمیشود بیدار
این همه نعرهها و بانگ و خروشهیچگونه نرفت در یک گوش
عمرشان آخر آمد و یکدماندر ایشان اثر نکرد آن دم
زان دمی که دهد بهمرده حیاتجان ایشان نیافت هیچ نجات