بخش ۴۱ - برگزیدن مولانا قدسناالله بسره العزیز بعد از شمس الدین تبریزی شیخ صلاحالدّین زرکوب قونوی را عظم الله ذکره
در چنین جوش یک مرید از اویافت قربت سوار گشت بهکو
چه سوار و امیر؟ بل شد شاهگشت حاکم به منزل و بر راه
رهروان زو شده به برگ و نوااهل منزل از او ببرده عطا
در وصال خدا قوی کاملنظرش کرده سنگ را قابل
قطب هفت آسمان و هفت زمینلقبش بود شه صلاح الدّین
نور خور از رخش خجل گشتیهر که دیدیش ز اهل دل گشتی
چون ورا دید شیخ صاحب حالبر گزیدش ز زمرۀ ابدال
رو بدو کرد و جمله را بگذاشتغیر او را خطا و سهو انگاشت
گفت آن شمس دین که میگفتیمباز آمد به ما، چرا خفتیم؟
او بدَل کرد جامه را و آمدتا نماید جمال و بخرامد
می جان را که میخوری از کاسنی همان است اگر رود در طاس؟
طاس و کاس و قدح چو پیمانه استآنکه می را شناخت مردانه است
هیچ از می نباشد آن محرومدائماً مست باشد آن مرحوم
وانکه اندر ظروف تن نگرددل کورش شراب جان نخورد
نیست این را کرانه ای داناشرح کن تا چه گفت مولانا
گفت از روی مهر با یاراننیست پروای کس مرا به جهان
من ندارم سر شما برویداز برم با صلاح دین گروید
سر شیخی چو نیست در سر مننبود هیچ مرغ همپر من
خود بخود من خوشم، نخواهم کسپیش من زحمت است کس چو مگس
بعد از این جمله سوی او پوییدهمه از جان وصال او جویید
تا چو او جمله راه راست رویدبه ز گندم شوید اگرچه جوید
گندم چه؟ کزو شوید گهرگرچه دورید، از او برید نظر
زانکه دارد به خلق او میلانجلوهها میکند گهِ جولان
گر شمایید مردم آگاههمه گردید شاکر الله
که شما را ز مرحمت بگزیدچون صبا بر نهالتان بوزید
اینچنین گنج هرکه یافت غنی استوانکه محروم ماند کور و دنی است
میل دارد عظیم با یارانتا که گردند از نکوکاران
حرص او روز و شب در این کار استوای او کاندر او ز انکار است
اینچنین شه شده است طالبتانلیک حرص و هوی است غالبتان
هست حرص و هوی حجاب خداترک حرص و هوی کنید چو ما
بنگرید اندر آن جمال لطیفگر نیید از ضلال و کفر کثیف
پیش او سر نهید اگر مَلَکیدورنه دیوید اگر در او بهشکید
همچو خورشید نور او پیداستهرکه دارد دلی بر او شیداست
وانکه باشد منافق و دو رونبرد زان دفینه نیم تسو