بخش ۱۶۹ - در بیان این حدیث مصطفی صلی اللّه علیه و آله که ان للّه سبعین الف حجاباً من نور و ظلمة و انه لو کشفها لاحرقت سبحات وجهه کل من ادرک بصره
نیم از نور و نیم از ظلمتهر که بگذشت یافت صد دولت
گشت او قطب آسمان و زمیندر دو عالم بزرگوار و گزین
پرده های ظلام وصف تن استکه پر از کبر و کین و ما و من است
وصف جان پرده های انوار استچون از آن بگذرند دیدار است
مانده قومی بزیر هر پردههستی خود بدان گرو کرده
زان که آن پرده شان بزرگ نمودهر گره کرد پرده ای معبود
همه پروانه وار و پرده چو شمعدر میان جمله گرد آن شده جمع
پیش ران تو ممان پس پردهگر شدی صاف بگذر از درده
تا رسیدن بپردۀ انوارجهدها کرد بایدت بسیار
چون که آنجا رسی مباش مقیمزود بگذر از آن مثال کلیم
همچو عیسی بتاز سوی فلکتا شوی سرور و امیر ملک
چون محمد گذر کن از دو جهانتا ببینی جمال الرحمان
کانچه چشمی ندید دیده است اوراه عشاق را بریده است او
هیچ کس با مقام او نرسیداوست تنها در آن مقام فرید
باقیان جمله گرد خرمن اوبرده یک گنج و یک ز گنج تو
چون ز جمله گذر کنی تو تمامدو جهانت ز جان شوند غلام
اولیا ز تو مایه ها گیرندهمه در زیر پای تو میرند
تا کنیشان ز نور خود زندهتا دهیشان حیات پاینده
بر فلک ذره را چو خورسازیاختر خرد را قمر سازی
معدن لطف و بحر جود شویزندۀ جملۀ وجودش وی
همه فانی شوند و تو مانیدر دو عالم کنی جهانبانی
ذات پاکت بحق بود قایمدولت تو چو حق شود دایم
از سبوی تنت روانه روانپیچ پیچان رود چو آب روان
سوی آن بحر که حیات از اوستهمه را عاقبت نجات از اوست
بعد از آن قطره ات شود دریافارغ آئی ز زیر و از بالا
وصف ذاتت بود جهان وجودکل موجود از تو یابد جود
پیش آدم ملک چو کرد سجوداز دل و جان بامر رب ودود
پس یقین شد که پیش آن مردانهمه افلاک چاکراند بجان
زانکه مردند بیشتر ز اجلتا که گشتند شاه و میر اجل
تا نمیری ز خود نگردی آنترک تن گوی تا شوی همه جان
کمی تن فزونی جان استترک کفران ز نور ایمان است
مرگ پیش از اجل همیباشدتا مقامت زحق بیفزاید
گر شوی فانی و ز خود میریدر جهان بقا کنی میری
چون شود انس تو بطاعت و ذکرهر دمی زاید از تو نکتۀ بکر
نقل کن از بشر بملک ملکتا شوی بر ملک ملک بفلک
گرد فانی تو پیشتر ز اجلتا شوی در بقا امیر اجل