گنج

بخش ۱۶۸ - در بیان آنکه موحدان در هر چه نظر کنند احد را بینند

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۷۷ بیت
این عدد از تن است کان عدد استدمبدم از عدد ورا مدد است
زانکه ترکیب او ز عنصر چارآفریده است خالق جبار
بسته در شش جهات و پنج حس استاز برون چون زراز درون چومس است
چون از اعداد زاد و از اضداداوز وحدت کجا شود دلشاد
نظر از خود همیکند زان رومینماید ورا یکی سه و دو
همچنان که از آبگینۀ زردنگری در جهان تو ای سره مرد
زرد بینی همه جهان را توهم بدان را و نیکوان را تو
عالمت ز آبگینه زرد نمودورنه آنجا نه زرد بد نه کبود
تن خود را چو آبگینه شمرکه از او میکنی همیشه نظر
لاجرم جز عدد نمی ‌ بینیگاه در کفر و گاه در دینی
گه در اقرار و گه در انکاریگاه در کار و گاه بیکاری
هست یک شخص بیش تو صدیقهست یک شخص منکر و زندیق
تا از این جسم پر عدد نرهیدر جهان احد قدم ننهی
عالم الفقر خارج الاعدادنعته طاهر من الاضداد
هو سر الاله فی الارواحهو اصل الحیوة و الافراح
هو فی حالة الکمال الهوصفه لاینال بالافواه
عجز الواصلون من درکهکلهم کالطیور فی شرکه
منه فخر الرسول فی العالمهکذی انبیاؤه اعلم
حرف سر الفقیر لایقراعلمه بالعقول لایدری
من محی العلم والعقول دریقدکری فی جنانه و جری
لیس للغیر فی هواه سبیلحل عن ان یراه غیر جلیل
غیر کی گنجد اندر آن وحدتدر چنان نور کی بود ظلمت
غیر او ظلمت است و او همه نوردید در روز کس شب دیجور
در نمکسار او شوند نمکگرچه باشند جمله طیر و سمک
همچو دو نان مرو پی دو نانگرد فقر و فقیر گرد از جان
کز فقیران شه و امیر شویوز حقیران خس و حقیر شوی
عاقبت آن شوی که جویانیدر پی تن مپوی اگر جانی
تن و هستی تو حجاب ره اندمثل ابرها که سد مه ‌ اند
پرده جسم است ورنه خود دلدارهست با تو همیشه مونس و یار
جنبشت زوست دائما و سکوننیست جز حق کسی درون و برون
همچو یک لعبتی تو در کف اومی ببازاندت بهر در و کو
گه کند غالبت گهی مغلوبگه کند طالبت گهی مطلوب
گه بپستت برد گهی بالاگاه دونت کند گهی والا
لحظه ‌ ای از کفش نئی بیرونهر زمان از وئی تو دیگرگون
حق چنین ظاهر و تو بیخبریآدمی نیستی مگر که خری
گشت پنهان ز فرط پیدائیآنکه پستی وی است و بالائی
ذات را از صفات میدانندوز صفت نقش ذات می ‌ خوانند
بنما چیست کان صفات خدانیست از نیک و بد ز ارض و سما
زیر و بالا و پیش و پس چپ و راستهرچه بینی صفات ذات خداست
هرچه معدوم محض و هرچه شی استبی خیال و گمان صفات وی است
هرکجا رو کنی بود رویشهمه عالم پراست از بویش
نیست ممکن از او جدائی هیچمر ترا پس چراست پ یجا پیچ
در کف تست او تو بیخبریز ابلهی هر طرف همی نگری
زان شکر پر همیشه همچونئیحاضر است آب لیک تشنه نئی
طلب تشنگی کن ای گمراهاز خدا دائماً همین می خواه
که بری ذوق از کباب و زنانچون نباشی گرسنه ای مهمان
پس برو عشق جوی از دل و جانورنه معشوق ظاهر است و عیان
زانکه بی عشق روی خویش رانتوانند دیدن ای جویا
عشق چشم است مرد حق بین راعشق آراست مذهب و دین را
عشق چون مشعل است در شب تارهرکش آن مشعل است بیند یار
پر و بال است مرغ جان را عشقنردبان است آسمان را عشق
همه هستی تن است و عشق چو جانکه جمادات از او شوند روان
همه اشیا ز عشق هست شدندورنه بی عشق جمله نیست بدند
کل من کان یافتی عاشقهو کالبدر فی الدجی شارق
روح من لا له صبا بتناکیف یاتی له سعادتنا
عقل من لاله هوی جامدهو ان کان سایلا راکد
سیر ان الرجال بالاشباحفی سماء البقاء والارواح
اطلب الصب انت یا طالبهو دان و امره غالب
قرقف العشق یفتح العینینمذ سکرت یزیل منک البین
عاشق الحق شارق کالشمسلیس فی یومه غداً اوامس
عاشق الحق معدن الانوارهو فی الارض منبع الاسرار
عاشق الحق وحده یسریغیر وجه الحبیب لایدری
عاشق الحق دائماً حیرانروحه من شرابه سکران
عاشق الحق دائماً اواههو فی العشق غارق تباه
عاشق الحق یحیی الموتیاینما راح روحه و اتی
عاشق الحق فارس سباقهو للغیر فی الهوی سواق
عاشق الحق مسکر الارواحمنقذ الروح من ید الاشباح
عاشق الحق نوره ساطعهو کالسیف لامع قاطع
عاشق الحق فاتح الابصارمظهر المنکرین والاخیار
عاشق الحق قائم باللههو فی القرب دائم باللّه
عاشق الحق عرشه عالهو کالحق حاکم وال
عاشق الحق کامل وافکل من لایحبه جاف
عاشق الحق زبدة الموجودوجهه اصل سر کل وجود
هُوَ یَبْقَی وَ غَیْرُهَ یَفْنَیهُوَ اَعْلَی وَ غَیْرُهُ اَدْنی
عاشق حق امیر رحمان استغیر عاشق اسیر شیطان است
لیک کی میرسد بهر کس عشقهر پیاده کجا رود بدمشق
تا بحق پرده ‌ هاست بس بسیاراندرین ره ز ظلمت و انوار