گنج

بخش ۱۶۳ - در تفسیر و هو معکم اینما کنتم و نحن اقرب الیه من حبل الورید و فی انفسکم افلا تبصرون و من عرف نفسه فقد عرف ربه و قلوب العارفین خزائن اللّه.

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۱۰۶ بیت
جوی در خود ورا چو جویانیخیره هر سوی از چه پویانی
آب لطفش ز جسم خاکی تومیکند جوش بهر پاکی تو
در خودش جو چو از تو میرویدبلکه خود او ترا همیجوید
با تو است او مجوی جای دگرچشم بگشا و در خودت بنگر
جوی شیر اندرون تست روانشیرجوئی تو گاه از این گه از آن
هست با بحر متصل خم توچند جوئی تو آب از هر جو
سله نان نهاده بر سر توپارۀ نان طلب کنی هر سو
در سر خویش پیچ اگر نه خریگرد خود گرد اگر نه خیره سری
لابه ها میکنی سرار و جهارکای خدا رو نما بمن یکبار
میدهد او جواب کای ناداناز تو هرگز جدا نیم چون جان
گر جدا گشتمی ز تو یکدمکی بماندی تن تو زنده بدم
دمبدم از دم منی نالانچشم بگشا اگر نئی نادان
خود منم بر تو دائما بر کاراز چه خفتی نمیشوی بیدار
نی که فرمود ایزد ای جویانبا توام دایم آشکار و نهان
در درون و برون مرا مبینتا شود دیدن منت آئین
بلکه من چون بهارم و تو درختاز منستت حیات و زینت و رخت
پری از من چو جام از بادهاز منی تو روانه در جاده
در کف من چو لعبتی دایماز منی قاعد از منی قایم
راز و ناز و نیاز تو ز من استجنبش از جان بود چه گر ز تن است
روز و شب با توام نمی بینیگه ز من شاد و گاه غمگین
گاه کفری ز من گهی دینیگاه مهری ز من گهی کیلی
از منی زنده چون زیم ماهیچون نداری از این سر آگاهی
زندگیئی که دادمت می بینکان منم وز من است در تو یقین
چشمها را گشا و منشین کورزاب شیرین بخور مخور از شور
چشم را دارد آب شور زیانزاب شیرین عشق شوریان
تا شود چشم جان تو روشنتا شود نار بر تو چون گلشن
هر طرف من ترا همیرانمنیست از مرکبت جدا رانم
اسب تو زیر ران و تو هر سومیدوی هر طرف که اسبم کو
گفتن کو حجاب گشت تراورنه همچون خور است حق پیدا
در گذر از خیال ای رهروتا رسی در وصال ای رهرو
غیر اندیشه پردۀ ره نیستپرده افزاید آن که آگه نیست
گر بمردان عشق بنشینیهمچو جان اندرون خود بینی
گرچه با هر کسی نشینی توبعد از آن غیر حق نبینی تو
در خس و کس ورا عیان بینیگاه پیدا و گه نهان بینی
هیچ چیزی نماندت مشکلچون که پیش از اجل شوی بسمل
هر کجا رو نهی ورا بینیسر ها جمله بیخطا بینی
در که و کوه چون کنی تو نگاهپر شود چشم و سینه ‌ ات ز آله
بحر رحمت شوی در این عالمملکت سر نهند چون آدم
همه ارواح را امیر شویحاکم و نایب و وزیر شوی
جمله پیشت ز دل سجود کنندتا ز کان تو گنج عشق کنند
همه را علم و رتبت افزایدبسته هاشان تمام بگشاید
همه از تو برند درس و سبقهمه خوانند بیحروف ورق
علم اسما چو شد ترا معلومهمه را هم ز تو شود مفهوم
قدر تو بود از فلک افزونزان سجودت همیکنند اکنون
چون که پیشی بدانش و تقویملک و روح را دهی فتوی
رهبر و رهنمای حق باشیبر همه درهای جان پاشی
اندر این باب یک حکایت خوببشنو از من بصدق ای محبوب
از پدر مانده بود شخصی رازر و املاک و گونه گون کالا
همه را پاک خورد و مفلس ماندگریه میکرد و اشگها میراند
از خدا با هزار نوحه و سوزگنج بیرنج خواستی شب و روز
گفت در خواب هاتفی او راکه سوی مصر تاز ای جویا
داد او را نشان کوی و مقامگفت آن جایگه رسی تو بکام
پس ز بغداد سوی مصر روانگشت او بر امید گنج نهان
مفلس و بینوا بمصر رسیدکس بنانی ورا نمیپرسید
شرم مانع همیشدش از خواستدر مجاعت وجود را میکاست
چون که از حد گذشت گرسنگیشگفت تا چند باشد این تشویش
همچو شبکوک شب روم بیرونبو که چیزی دهد مرا بیچون
پای از خانه چونکه پیش نهادناگهانی عسس بر او افتاد
بگرفتش بزخم چوب که هانچه کسی زود گو مدار نهان
گفت بهر خدا دمی بگذارتا کنم واقفت از این اسرار
چون که بگذاشت حال خویش بگفتباعسس یک بیک نداشت نهفت
گفت او را عسس که خریده ‌ ایطالب این از آن سبب شده ‌ ای
دیده ‌ ام من هزار خواب چنینکه ببغداد هست گنج دفین
در فلان کوی و در فلان خانهنفتادم بدام از آن دانه
تو عظیم احمقی که چندین رهبر یکی خواب کوفتی ز بله
از عسس چون نشان گنج شنیدگشت بر وی مقام گنج پدید
گفت در خانۀ من است آن گنجاحمقانه چه میکشم این رنج
باز از مصر رفت تا بغدادگنج در خانه یافت شد دلشاد
گرچه بیفایده بد آن سفرشظاهرا لیک نیک بین اثرش
که چسان فایده ‌ اش رسید ز سیریافت در عین شر هزاران خیر
گر نکردی ز شهر خویش سفرکی شنیدی ز گنج خویش خبر
رنجها در سفر اگرچه کشیدعاقبت بین که چون بکام رسید
چون پی رنج بیگمان گنج استآن طرف تاز کاندر آن رنج است
نی که از رنجهای صوم و نیازاز حج و از زکوة و ذکر و نماز
میرسد آدمی بگنج درونعملش گرچه مینمود برون
همچو آن شخص کاو ز خانه و شهرتا نیامد برون نبرد آن بهر
زان سفر گنج یافت در خانهگشت فارغ ز خویش و بیگانه
گنج تونیز هم بخانۀ تستلیک در جستنش نگشتی چست
خیره سر روی هر طرف آریچشم با خویشتن نمیداری
تن تو خانه گنج نور خدانور در خویش جوی نی هر جا
هست نزدیکتر بتویزداناز رگ گردنت یقین میدان
نحن اقرب الیه در قرآنزین بفرموده است الرحمن
آنچه نزدیکتر ز تست بتوغافلی زان نمیبری خود بو
وانچه دور است از تو میدانیهمچو لوح نبشته میخوانی
کارهای تو جمله معکوس استزان سرت زیر قهر منکوس است
آنچه پیدا تر است از خورشیدگشت پوشیده پرتو ای نومید
وانچه پنهان تر است از عنقاهمچو صعوه است پیش تو پیدا
از خودی خودی چو خر نادانکه کدا می فرشته یا حیوان
وز هر آن چیز کز تو دور است آنواقفی نیک و گشته ‌ ای همه دان
آن چه سودت نکرد دانستیضبط هر علم را توانستی
وانچه سودت در آن ولابد استبخت و دولت ترا ازان و داست
اجنبیئی از آن و بیخبریعمر را در فشار میسپری
علم جان را که تن از آن زنده استدائماً نغز و خوب و رخشنده است
باید اول شناختن آن راکه چرا آفرید حق جان را
از کجا آمد و کجا رود اوواخر کار تا چسان شود او
هست مقبول حضرت یزدانیا که مردود اوست در دو جهان
رو سپید است یا چو قیر سیاهیا پر است از صواب یا ز گناه
هست فانی و یا بود باقیهست واقی و یا بود عاقی
مرگ و حشر و صراط و حور و جنانهم بداند که چیستند و چسان
شخص را واجب است دانش اینکز چنین علم میفزاید دین
نی ز فکر و قیاس و نقل و خبربل ز عین و عیان و کشف ونظر
اینچنین علم جست هر عاقلغیر این را نجست جز غافل
غیر این علم گمرهی است یقیننیستش حاصلی بجز تزیین
چند روزه است دانش ظاهرهیچ جانی از آن نشد طاهر
همچو کالا وزر شود فانیهر علومی که نیست آن جانی
در علوم زیادتی چستیواندر آنچه که بایدت سستی