گنج

بخش ۱۶۲ - در بیان آنکه تن چون ماهی است و عالم چون دریا و جوهر آدمی چون یونس. چنانکه یونس از شکم ماهی بتسبیح رهید تو نیز اگردر این تن مسبح باشی جوهر ایمانت خلاص یابد و اگر غفلت ورزی در شکم ماهی تن هضم و نیست شوی. و در تقریر آنکه انبیاء و اولیاء محک‌اند که قلب و نقد از وجود ایشان ظاهر گردد. چنانکه بوجود آدم ابلیس قلب از ملائکه نقد جدا شد و در زمان هر پیغامبری کافر از مؤمن جدا میشد تا دور مصطفی علیه السلام که ابوجهل و ابولهب از صحابه جدا شدند و در معنی این حدیث که کل مولود یولد علی فطرة الاسلام و انما ابواه ینصرانه و یهودانه و یمجسانه

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۷۹ بیت
باش در بطن حوت یونس وارغرق تسبیح و ذکر لیل و نهار
که از آن بطن او بذکر رهیدوز چنان محنتی بذکر جهید
جان تو یونس است و تو ماهیذکر حق کن اگر نه گمراهی
تا چو یونس ز حوت تن برهیتا قدم بر فراز چرخ نهی
ور ترا ذکر حق نگردد فوتیونست هضم گردد اندر حوت
داده باشی عزیز عمر ببادروز محشر ز غم کنی فریاد
کاینچنین دولتی برفت از دستچه کنم تیر از کمان چون جست
در پی امر و نهی حق میباشاز دل و جان مدام خفیه و فاش
تا که گردی ز سلک مقبولاننروی در سقر چو مخذ و لان
هر که او طاعت خدا بگزیدوانچه فرمود بی ریا بگزید
داد حق گنج بیکران او راشاهی وملک جاودان او را
کردش آخر مقرب درگاهگشت از جمله سرها آگاه
ترجمان علوم حق شد اوبی حجابی خدا نمودش رو
گشت دایم جلیس اللهشکرد بی طبل و بی علم شاهش
برگزیدش بر اهل ارض و سماتا کند امر و نهی در دو سرا
کردش از جود حاکم مطلقتا جدا زو شوند باطل و حق
پیش از آدم فرشته بود ابلیسبا ملایک مدام انیس و جلیس
چون خدا آفرید آدم راکرد همراه جانش آن دم را
نور پاکش چو تافت از بیجااز ملایک بلیس گشت جدا
بعد از او ز انبیای دیگر همشد جدا بد ز نیک و بیش از کم
تا زمان محمد مختارسرور انبیا شه احرار
همه بودند امت یکسانبهم آمیخته چو تن با جان
نور احمد چو تافت بر سرشانیک شد از اهل کفر و یک زایمان
نام بوذر بشد شه و صدیقنام بوجهل کافر و زندیق
چون چراغ اند انبیای خدازانکه از نورشان شده است جدا
کافر از مؤمن و ولی ز عدوشبه از گوهر و بد از نیکو
پس یقین شد که انبیا محک ‌ اندزان سبب در صفات جمله یک ‌ اند
قلب از زر جدا از ایشان شدبی محک قلب و نقد یکسان بد
تا بحشر این محک بود قایمتا جهان هست باشد این دایم
انبیا گرچه از جهان رفتندبسوی ملک جاودان رفتند
اولیا را گذاشتند بجاتا از ایشان همان شود پیدا
هر که گردد مریدشان از جانبر محک راست است نقدش دان
وانکه منکر شود یقین قلب استآدمی نیست در صفت ک ل ب است
ور نباشند اولیا پیداامتحانی دگر بود ما را
بنگریم آنکه راهشان گیردپندشان را بعشق بپذیرد
نکند غیر ورزش ایشانپی گفتارشان رود از جان
جهد و طاعت بود ورا پیشهنکند غیر طاعت اندیشه
حب دنیا کند ز سر بیرونبیخ شهوات برکند ز درون
کم کند هر دمی ز خواب و ز خورکوشد اندر صلاح افزونتر
زین بدانیم کو زر صافی استزانکه عهد الست را وافی است
وانکه بر عکس این کند کردارکافرش دان ورا و قلب شمار
امتحان درست این باشدهر کرا جستجوی دین باشد
از چنان همنشین بپرهیزدبا طلبکار حق در آمیزد
زانکه صحبت عظیم اثر داردمرد بد در تو تخم بد کارد
کفر از صحبت است در مردمهمچو خود گمرهت کند ره گم
مصطفی گفت جملۀ طفلانمسلم و پاک آمدند بدان
لیک بعضی ز مادر وز پدرشده ‌ اند اندر این جهان کافر
پدر ار عیسوی است هم فرزنداز نر و ماده نی همان ورزند
ور بود موسوی پدر ز جهودمیشود هم پسر پلید و جحود
ور مجوسی است همچنان گرددپدرش چیست او همان گردد
هر کسی را جدا جدا دینی استهر یکی را رهی و آئینی است
پس اگر عقل کامل است ترابگزین صحبت ولی خدا
تا شوی همچو او تو نیز ولیکندت صحبتش غنی و ملی
زو پذیری صفا چو لعل از خورنبود جز خدات اندر خور
هست پست تو بلند شودخاطرت جز بسوی حق نرود
غیر حق پیش تو بود لاشینکنی روی جز بحضرت حی
پای همت نهی تو بر دو جهاننزنی دست جز در الرحمن
صحبت اولیا چنین کندتبا چنان دولتی قرین کندت
گر بدست آوری غنیمت داردامن آن شهان ز کف مگذار
هرچه با تو کنند راضی شوامرشانرا ز جان و دل بشنو
سر مکش گر زنند بر رویتکز جفاشان نکو شود خویت
نی کران دارد این و نه پایانهمچو من شو غلام درویشان
چونکه گردی تو بندۀ ایشاننی خطر باشدت دگر نه زیان
دائماً سر فراز باشی توهمه چون جغد و باز باشی تو
گذر از وصف نیک و بد ای عمچونکه سر زد ز اندرون آن دم
بی دم و حرف و صوت گوی سخناندر آدریم و گذر ز سفن
هیچ ماهی نشست در کشتییا که خود را فکند بر پشتی
خلق دریا در آب گردان انددائما هر طرف بجولان ‌ اند
غیر دریا اگرچه هست شکرپیش ایشان بود ز زهر بتر
نان و بریان و عیششان آب استرایت و ملک و جیششان آب است
سخن حق ز حق حجاب شودنادر است آنکه بی حجاب رود
بی تن و جان ره خدا سپردبی پر و بال بر سما بپرد
غم وشادی نتیجۀ دنیاستآنچه از ضد بری است در عقبی است
این ضد و ند در جهان فناستوحدت محض در سرای بقاست
نیک و بد وصفهای اجسام استهرکه نگذاشت این دو را خام است
زیر و بالا مرو که بیراهی استدر چنان ره چه جان آگاهی است
کفر و اسلام را مجوی آنجاکه نگنجید آن طرف من و ما
صورت و نقش و رنگ و بو این سوستورنه در بیسوی نه پشت و نه روست
سوی جانان بجان برو نه بتنغیر حق را برای حق افکن