گنج

بخش ۱۶۰ - در بیان آنکه عاقل را یک اشارت بس است. زیرا در او آن حالت هست، بی آنکه بگویند میداند. چنانکه دو شخص بر قضیۀ دراز واقف باشند، بیک اشارت یکی تمامت قضیه را دیگری معلوم کند، لیکن کسی را که در آن قضیه وقوفی نباشد برمزی تمامت را کی توان معلوم کردن

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۱ بیت
بلکه خود بی اشارتی معلومشود او را تو گر کنی مکتوم
ز آنکه اندر نهاد او آن راپیش از این در ازل نهاد خدا
جان او بود در جهان الستزان می و جام جاودانی مست
همچو ماهی درون آن دریابی شب و روز در وصال و لقا
با عزیزان بهر طرف در سیردر جهانی که ره ندارد غیر
بی زبان و دهان بهم گویانبی سر و بیقدم بهم پویان
چون که از امر اهبطوا آن جانآمد و بسته شد در این زندان
در تن آب و گل قرار گرفتاز چنان دولتی کنار گرفت
شد فراموشش آن ز صحبت تنگشت مشغول مال و بچه و زن
چونکه رمزی دهند از آن یادشدو جهان پر شود ز فریادش
زانکه ز او ّ ل وقوف داشت از آنلیک پیشش حجاب بد نسیان
بسته بود آن بیاد آوردیتا که سر بر زند چنین دردی
آیدش یاد از آن جهان قدیمآن می صاف و آن شهان ندیم
آن وطنگاه و موضع مألوفوان سخنهای بی ظروف حروف
لیک هر گو ندیده است آن راآنچنان دوروگشت و جولان را
زین جهان رسته است چون حیوانچه خبر باشدش ز عالم جان
گر کنی شرح پیش او صد سالوصف حسن جلیل بی ز زوال
اندر او هیچ آن اثر نکندیک سخن زان بگوش درنکند
با چنین شخص گفتن بسیارچون سخن گفتن است با دیوار
هیچ فهم سخن کند دیوارگر بگوئی تو اندک و بسیار
لیک میگو علی العموم سخننورها میفشان ز علم لدن