گنج

بخش ۱۵۹ - در بیان آنکه بندۀ خاص خدابر کافۀ خلایق مشفق است و میخواهد که همه را واصل کند، لیکن غیرت مانع میشود و در تقریر آنکه اگر معترضی اعتراض کند که در این کتاب هر ولیی را که ذکر میکنی میگوئی که بیمثل و بی نظیری و مانند تو کس نیامده است و نخواهد آمدن، این سخن متناقض مینماید، جواب گوئیم که متناقض وقتی بودی که اولیا در معنی متعدد بودندی. تعدد ایشان از روی اسم و جسم است نه از روی معنی چنانکه پادشاهی اگر صد گونه مرکب از استر و اسب و اشتر و غیره بر نشیند پادشاه همان باشد و از مرکب متعدد نشود پس در این صورت همه مدحها بیک ذات عاید میشود تناقض لازم نیاید و مثالهای دیگر در این معنی بنظم گفته آید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۶۰ بیت
حمله ‌ ها میکنم که بنمایمبندها را تمام بگشایم
غیرتش مانع است من چکنمچون سپر دافع است من چکنم
آنچه میدانم ار بیان گشتیاینجهان محو آن جهان گشتی
خاستی از میان حجاب دویحق شدی فاش بی منی و توئی
ای که با من نشسته ای میدانکه نداری نظیر در دو جهان
گر شهم من تو هم ز شاهانیهمچو من نور هر دل و جانی
بحق حق ورای من کس نیستمرو از پیش من همینجا بیست
از کفم باده خور چو خماریمست شو باز ره ز هشیاری
هرکه از ماست باده خور باشدنور را بر همه چو خور پاشد
هم بود شاه و هم شهی بخشدبگدا زر ده دهی بخشد
هر کسی را که نور عرفان استگوهر راستی و ایمان است
روی ما را کند ز جان قبلهبر لب ما زند ز دل قبله
چون شدی همچو من عزیز و گزینزود بر اسب عشق افگن زین
بدران صف رستمان امروزچونکه گشتی ز داد حق پیروز
نیست در دور کس مقابل تونبود غیر روح قابل تو
حکم ن و کن که شاه دورانیسکۀ تازه زن که سلطانی
حکم مطلق تراست در عالمنایبی و خلیفه چون آدم
حاکمان چون تن ‌ اند و تو جانیپادشاهان قراضه تو کانی
مثل تو نامد و نیاید همتوئی امروز زبدۀ عالم
نیستت در جمال و لطف نظیرچون تو شاهی ندید تاج و سریر
شبه تو مادر زمانه نزادهمچو تو باغ دهر میوه نداد
آدمت نیز هم بخواب ندیدنی صفتهاست را ز کس بشنید
خضر اگر بیندت شود حیرانهمچو موسی بود پ یت پویان
یوسف مصر اگر ز خو ب ی توگردد آگه شود ز عشق دو تو
ویس اگر هم بیندت از دورنشود بر جمال خود مغرور
چشم شیرین اگر بر آن رخسارافتد از حسن خود شود بیزار
مثل تو نیست هم نخواهد بودهم نیامد چو تو ز بدو وجود
اینچنین مدح پیش ازین بسیارکرده ‌ ام بل زیاده بهر کبار
متناقض کسی کند فهم اینکه ندارد خبر ز عالم دین
زانکه آنها که کامل اند تمامهمه مستند دایم از یک جام
همه در ذات خویش یک نوراندبصفت گر ز همدگر دور اند
گر هزارند یک بوند ایشاناز عدد رسته ‌ اند درویشان
مدح یک مدح جمله است یقینذم یک ذم جمله دان تو یقین
پس اگر تو یکی از ایشان راگوئیش بینظیری و همتا
مثل تو کس ندید در عالمهم نزائید مثل تو ز آدم
بعد ازو گر باولیای دگراین بگوئی و بلکه افزونتر
راست باشد از آنکه جمله یک اندرفته اندر یقین برون زشک ‌ اند
بخلاف اهل نفس را گر از اینمدحها گوئی و کنی تحسین
متناقض بود نیاید راستزانکه هر یک جدا ز اصلی خاست
هر یکی را صفات و ذات دگرهر یکی را بود حیات دگر
مدح یک مدح جملگان نبودقدح یک قدح جمله شان نشود
هر نبی را همه چنین گفتندچونکه در ثنا همیسفتند
که نیامد چو تو شهی بجهانمثل رویت ندید چشم زمان
بی نظیری بحسن در عالمزبدۀ انس و جنی و آدم
راست گفتند جمله نیک بدانزانکه یک گوهراند از آن عمان
عدد جسمشان بود بسیارلیک جانشان یکی است بی دو و چار
چونکه جمله یک ‌ اند در تحقیقکی کند شان بگو مرا تفریق
نور پاک خدا دو چون باشدهر که گوید دو است دون باشد
بر سر صد چراغ و شمع ای یارنی که یک نور گشته است سوار
نور را بین ز شمعها بگذرتا بری تو ز باغ وحدت بر
گر یکی جامه های گوناگونهر دمی پوشد و رود بیرون
هیچ گردد ز جامه شخص دگرنکند عاقل این سخن باور
زانکه از جامه کس بدل نشودخل ز تبدیل خم عسل نشود
از زری گر کنند کوزه و طاسیا سبو و خم و صراحی و کاس
گرچه در نام و نقش مختلف ‌ اندنامناسب چو دال و چون الف ‌ اند
لیک چون جمله را گدازانیباز یک زر شوند تا دانی
پس یقین شد که مدحها یاراگر نمودت جدا نبود جدا
مدح حق بود جمله ای جویازانکه عاشق ز حق بود گویا
چون غرض از همه یکی بوده استآنکه دو فهم کرد نشنوده است
این نهایت ندارد ای عاشقیک اشارت بس است با صادق