بخش ۱۵۷ - در بیان آنکه بعد از وصول به حق که آن منزلست و نهایت کار خواص است، اخص خواص را در عین حق سیری دیگر است که آن سیر در منزل است. سیر راه نهایت دارد. اما سیر منزل را نهایت نیست. زیرا سیر راه از خود گذشتن است و خودی آدمی را آخری هست اما سیر منزل را که در خداست و عالم حق و وصال، آن را آخری نیست و در تقریر آنکه اهل جسم از اولیای راستین اسرار حق و شرح وصال و مستی عشق را میشنوند. و چون بدان مقام نرسیدهاند مستی شهوات را که حجاب حقیقی خود آن است مستی حق و وصال میپندارند و دعوی نبوت و ولایت میکنند. و ایشان خود بدترین خلقاند. چنانچه مگسی دریا و کشتی و کشتیبان شنیده بود، ناگاه کمیز خری دید، بر سرش کاه برگی جست و بر سر آن کاه برگ نشست و سو بسو میرفت و از کوتاهنظری و قصور همت میگفت که اینک دریا و کشتی و من کشتیبان، احوال این گمراهان که خود را واصل میپندارند همچنان است
سیر آن راه در وصال بوداز کمالی سوی کمال رود
راه تن را نهایت است و کرانراه جان بیحد است و بی پایان
دائماً رفتن است در منزلهیچ آخر ندارد آن حاصل
سیر آن راه بی نشان باشدبرتر از عقل و جسم و جان باشد
وهم فکر و بیان از آن دور استزانکه آن راه نور در نور است
سیر ره تا بوقت مرگ بودبعد مردن دگر روان نشود
سیر منزل مدام در کار استآنچنان سیر از آن احرار است
نتوان رفت در قدم بقدمکی ببرد وجود راه عدم
راه منزل چو بیکران باشدرفتنش نیز همچنان باشد
نیست هیچ اندر آن طریق سکونابدا رفتن است در بیچون
سیر الی اللّه را بود عدیسیر فی اللّه هست بیحدی
سیر الی اللّه از خودی است گذرچون گذشتی دگر نماند سفر
سیر فی الله در خدا باشدچون حق آن سیر دائما باشد
هیچ آخر مجوی آن ره رازانکه نبود نهایت اللّه را
آنچنان سیر را دوی نبوداو نگردی تو تا توی نرود
چون توئی رفت سیر حق بود آنفهم کن سر کل یوم شان
سیر هر ذات لایقش باشددر خور گله سایقش باشد
سیر خود را مکن قیاس بحقشیر نر را چه نسبت است ببق
چه بود ذره پیش شمس منیرچه زند قطره پیش بحر و غدیر
چون تو هردیو را زبون باشیبا ملایک جلیس کی باشی
قطره را از خری مخوان دریاذره را هم مگوی شمس سما
مثل آن مگس که بر کاهیشست بر بول خر بناگاهی
بر سر بول کاه گشته روانبر سر کاه آن مگس گویان
کاینت کشتی و بحر و من ملاحگشته هر سو روانه بی اریاح
مینمودش چمین خر عمانکاه کشتی و خویش کشتیبان
بول نسبت باو چو دریا بودآن قدر مرو را عظیم نمود
بینش هر کسی است لایق اونیست خرد آنکه گشت عاشق هو
نسبتش بخشد اول او را حقآنگهانش دهد ز عشق سبق
نور خود رادر او کند پنهانتا همان نور گرددش جویان
ورنه کی جسته است ظلمت نوربلکه دایم بود ز نور نفور
می نجسته است هیچ ضد ضد راجوید از جان مدام ند ند را
هیچ جسته است گاو را شترییا شود کفو بنده شاه و حری
عاشق حق چه گرچو تو بشر استنیک بنگر اگر ترا نظر است
گرچه نور است چه گهر داردبحر جانش چسان درر دارد
منگر تو بجسم خاکی اوچشم بگشا نگر بپاکی او
که ورای زمین و هفت سماستدر گذشته ز فرش و عرش و خلاست
علمش از حق بود چو پیغمبربسوی حق کند همیشه نظر
واسطه در میان او و خدانیست کس فهم کن تو این سر را
هرچه فرمایدش خدا کند آنهمچو گوئی است پیش ان چو کان
هر کجا راندش قدر برودبرسر و رو مثال گوی دود
فعل او را ز حق بدان نه از اوحق چو آب است و آن بود چون جو
مثل آلت است پیش خداهرچه خواهد کند از او پیدا
تو مکن اعتراض بر آلتکه از آلت نجست کس حالت
چه توانند کرد تیغ و سپرچون نباشند در کف صفدر
صفدری کو که تیغ را راندقلبها را چو شیر بدراند
هر که او رستم است نارامدتا که خون عدو بیاشامد
عقل تو رستم است و نفس عدومیگریزد ز بیم او هر سو
رو بدست آور و بکش او راتا رهی از عنا و خوف وبلا
ایمن آنگه شوی از آن دشمنکه ببری سرش چو اهریمن
سر او چون بری نشینی خوشبرهی از چهار و پنج و ز شش
بی شش و پنج و چهار روح شویدستگیر همه چو نوح شوی
پند نوح است کشتی جانهاهرکه گیرد رهد ز رنج و بلا
هرکه بگرفت پند نوح زماننکند غرقه مرد را طوفان
هست طوفان روحها شهواتکشتی نوح طاعت وصلوات
هرکه بنشست در چنین کشتیگشت خوب و رهید از زشتی
وانکه نشنید پند نوح از جانبیگمان غرقه گشت در طوفان
پند بپذیر اگر خردمندیتا چو ما خوش به دوست پیوندی
ور بود مر ترا گذر زین پندلایق حبس باشی و غل و بند
غافلی سخت از خود ای مسکیندائماً زان بمانده ای غمگین
هیچ بیرون شدن نمییابیگرچه بیدار و گرچه در خوابی
نیست در جهان سر و سامانهر طرف میدوی چو سرگردان
زان سبب که نئی مطیع خداگشته ای از رضاش دور و جدا
در جفا میروی دو چشم گشاکی بری از جفا تو غیر عمی
در چنین ره یقین بمانی زودصد هزاران زیان بری بیسود
وای بر تو اگر چنین برویزین نگردی و اهل دل نشوی
عمر تو بیگمان شود ضایعگرچه آخر شوی ز جان خاضع
هیچ گون زان خضوع بر نبریچون پرت نیست گو چگونه پری
پیش ما آ که جان بری از ماگرچه جغدی شوی چو باز و هما
ما همائیم و هم هما گیریمغیر خود را بدان که نپذیریم
گر زمائی چرا ز ما دوریاز چئی در ظلام اگر نوری
شکر ما چراست پیش تو زهرلطف ما از چه روست پیش تو قهر
نیست انسی ترا باهل دروننظرت هست دائماً بیرون
زنده از خواب و خور چو حیوانیاهل دل را از آن نمیدانی
اهل دل را هم اهل دل داندطفل ابجد کتاب کی خواند
تیغ رستم کجا زند زالیکی چو اطلس بود کهن شالی
مرغ خانه کجا پرد چو هماچون ز پستی است کی رود بالا
هرکسی آن کند کز او آیدهیچ دیدی که شیر سگ زاید