گنج

بخش ۱۵۶ - در بیان آنکه حق تعالی ارواح را پیش از اشباح بنهصد هزار سال آفرید و همه را برحمت خود میپرورد و آسوده میداشت. چون فرمود الست بربکم گفتند بلی. ندا کرد که اهبطوا. از این عالم بیچون در آن عالم چون روید و در قوالب آب و گل ساکن شوید وفای عهد شما ظاهر گردد. پس هر کرا آنجا عیشی و طیشی و راحتی بود اینجا باز جویان آن شود که حب الوطن من الایمان. و هر کرا نبود چه جوید، حیوانی باشد از این عالم رسته چون گاو و خر بصورت آدمی و بمعنی حیوان. حیوان از کجا و معرفت حق از کجا.

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۵۵ بیت
هرکرا جان او ز عهد الستبود بیگانه وین طرف پیوست
آشنائی بحق کجا جویدیا در این ره بصدق کی پوید
چونکه آنجا ز حق نداشت عطاچه کند او طلب بگو اینجا
کاله ‌ ای را که گم نکرده بوددر پی آن بهر طرف ندود
هر کرا وقت و روزگاری بودکه بد از عمر خود بدان خشنود
در زمان محن کند یادشتا دمی ذکر آن کند شادش
چون که آن روزگارش آید یاداز غم فوت آن کند فریاد
گوید از سوز خوش زمانی بودبی زیان داشتم هزاران سود
هر دمی جان او ز عشق و ز سوزاز خدا جوید آنچنان خوش روز
نرود هرگز آن ز خاطر اودائماً گوید ای دریغ آن کو
کی عجب رونمایدم آن بازاز کجا یابم آنچنان دمساز
وان که در عمر خود نیافت خوشینبدش حاصلی بجز ترشی
چه بیاد آورد چه جوید اوچون ندیده است حالت نیکو
هرکه خورد از قدیم خمرالستبود از آن راح روح او سرمست
کی رود آن خمار از سر اوهر دو چشمش بود مدام آن سو
لحظه ‌ ای آن خیال از او نرودلذت آن وصال از او نرود
غیر آن در جهان نجوید هیچدر طلب باشد او پیچاپیچ
تا نگردد میسرش باز آنباشد اندر خروش و آه و فغان
جملۀ اولیا چنین کردنددر پی وصل خون خود خوردند
خواب و خورشان نماند در هجرانهستی جمله شد ز عم ویران
ز اتش شوقشان بسوخت وجوددو جهان گشت پر از آن تف ودود
تن و جان را فدای حق کردندبعد از آن از وصال برخوردند
هستی آدمی است سد ّ و حجابچونکه رفت آن گشاده شد صدباب
تا که بر تست از توئی موئیننماید وصال حق روئی
راه ما مردن است پیش ازمرگهرچه غیر خداست کرده ترک
نیست گشتن ازین خودی کل ّ یرستن از نیکی و بدی کل ّ ی
چون حجاب ره است این هستینیست شو از بلندی و پستی
چون نمانی تو جاودان مانیهست در نیستی است تا دانی
چونکه خیزی تو از میانه تمامبعد از آن بی توئی بیابی کام
وصل حق در فنا شود حاصلهرکه فانی شد او بود واصل
برگ بی برگی است برگ نرانمرد با برگ کمتر از زن دان
بگزین جوع را مثال کرامدایم از عین جوع ساز طعام
راحت خویش جو ز بیداریعزت خویش را هم از خواری
بیمرادی چو شد مراد ترارسدت بعد از آن وصال خدا
چون روی در فنا شوی باقیگرددت بی شراب حق ساقی
رنج و راحت شود بر تو سویآخر الامر چون تمام شوی
چونکه وحدت رسد رهی ز دویبعد از آن هرچه هست و نیست بوی
انت تبقی به اذا جدتانت تحیی به اذا عدت
فی وصال الحبیب انت تقیمبعد ما کنت فی نواه سقیم
لاتری بعد وصله هجرانینطوی فی فؤادک الاحزان
بعد ما کنت قطرة فی النهرفی هواه تموج مثل البحر
بعد ما کنت یابساً طوراًتکتسی من ربیعه نوراً
تلتقی فی الجنان الف جنانترتقی نحو ملتقی الرحمن
یتجلی علیک وجه الحقتنمحی یا فتی اذا اشرق
هو یبقی و انت منه تقوللا یؤل الیک منه افول
قائماً دائماً تکون بهمن جیوش الردا تصون به
واصل حق شوی در این دنیانقد گردد ترا کنون عقبی
قطرۀ جان تو شود دریابی زبان وز درونها گویا
بی تنی چون فرشته نور شویبی قدم در یم وصال روی
خود نبینی در آن وصال فراقباشدت دائماً تلاق و عناق
اولیائت ندیم و یار شوندهمه بهر تو جانسپار شوند
همه با تو شراب و نقل خورندهمه از خوان تو نواله برند
همه گردد چو حلقه تو چو نگینهمه همچون کهان و تو چو مهین
در چنین وصل چون شوی واصلهرچه خواهی ترا شود حاصل
پی این وصل هست راه دگرکه بود آن برون ز خیر و ز شر