گنج

بخش ۱۳ - جواب خضر موسی را علیه السلام که چون ملاقات من مقدور تو شد اکنون باز گرد و پیش امت خود رو که خیرا لزیارة لحظة

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۳۸ بیت
گفت ای موسی کلیم بدانکه به من کرد همرهمی نتوان
که زنم نعل باژگونه بسینکته‌ام را نکرد فهم کسی
صحبتم مشکل و قوی صعب استآب دریا‌م تا حد کعب است
پای همراهیم کجا داری‌؟چون تو بی من رهی جدا داری
گفت باشد که حق دهد یاریبخشدم عقل و فهم و هشیاری
از چنین خواب غفلت تاریرسدم از خدای بیداری
چون ورا دید راغب و صادقمست او شد و واله و عاشق
کردش از دل قبول در صحبتکه بود بس حمول در صحبت
نرمد از هر آنچه رو بیندنیک و بد را همه نکو بیند
کفرهای ورا شمارد دیننشود از جفای او غمگین
زهر را از کفش چو شهد خوردسنگ او را به‌جای لعل خرد
چون به‌هم در سفر رفیق شدندهمدگر را ز جان شفیق شدند
چند روزی به‌هم همی‌رفتنددُر جان را به‌گفت می‌سفتند
هر طرف چون بسی بگردیدندبر لب بحر کشتی‌یی دیدند
که نبد در جهان چنین کشتی‌ییخلق را بود بستر و پشتی‌یی
همچو شهری فراخ بود و بزرگبادبانی بر او بلند و سترگ
ناگهان خضر سوی کشتی رفتتبری در کفش به‌صورت زفت
زد بر آن بادبان و کشتی اواز پی خدمت آن گزیدۀ هو
در شکست آن درست کشتی راتا کند دفع ظلم و زشتی را
شد معطل ز کار آن کشتیماند بی رخت و بار آن کشتی
گفت با وی کلیم این چون است‌؟این ز عقل و ز شرع بیرون است
مؤمنان را بد این پناه حصیناز چه رو کردیش خراب چنین‌؟
هیچ این را روا ندارد حقاندر این کار بر تو گیرد دق
گفت او را نگفتمت پیشینکه ترا صبر نبود و تمکین
من نگفتم ترا از اوّل کارکه نداری تو پای من هشدار
کار من بد نما ولی نیکوستهمچو آن زشت رو که نیکو خوست
من بر آتش اگرچه بنشینمهر دم از وی گل و سمن چینم
من ز مرده برون کنم زندهکنم از عین گریه صد خنده
آرم ابلیس را ز عرش به فرقبرم ادریس را ز فرش به عرش
گفت ای شاه من خطا کردماین ز نسیان نه از رضا کردم
گذران از من این یکی کرتعفو فرما ز لطف این زلّت
گفت می‌دان کزین نخواهی گشتخاک خاک است اگر به آب آغشت
لیک این حال بر تو پوشیده استسرت از بند من بگردیده است
هم شود آخرت یقین پیداکانچه گفتم نبود سهو و خطا
اینت گفتم خداست شاهد حالهرکه گژ گیردش بود او ضال
چون شنید از خضر کلیم این راپیش آورد آن زمان لین را
کرد زاری و گفت بهر خدالابه‌ام را پذیر و بخش خطا
گر کنم بار دیگر این حرکتمشنو از من بهانه یا حجت