گنج

بخش ۱۰۱ - در بیان آنکه غم آخرت زندگی بار آورد و غم دنیا دل را پژمرده کند. زیرا دنیا گندم نما و جو فروش است بظاهر خوب مینماید و در حقیقت زشت است،عجوزه‌ایست که خود را میآراید و در نظر خوب و جوان مینماید، بسحر و مکر مردم را از راه میبرد رهزن راه خداست، قلب را زر مینماید و بدرا نیک و نیستی را هستی شهوات و چرب و شیرین دنیا بزبان حال وسوسه میکند آدمی را که گرد ما گرد تا سود بری و سود آن کلی زیان است

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۳۲ بیت
غم دنیا مخور زیان داردغم دین خور که سود آن دارد
جان بکاهد ز غصه دنیادل ببالد ز انده عقبی
بهر حق رنج هست گنج عظیمبهر دنیا بود چو زهر الیم
غم و شادی این جهان عبث استظاهرش مشک و باطنش خبث است
پوست بر آدمی بود تزیینزیر آن خون و بلغم و سرگین
چون عجوزه است صورت دنیامی‌نماید ز رنگ و بو زیبا
پر فریب است و مکر آن غدارتا نیفتی به دام او هشدار
قلب او را مکن چو نقد قبولدرمش کمتر است از یک بول
هین ببازار او مشو مفتونتا نیفتی چو ابلهان مغبون
هر که با او کند خرید و فروختجهت خود زیان‌ها اندوخت
خلق بسیار از او به درد و حنینمفلس و بی‌مراد شسته حزین
جز ولی و نبی کسی نرهیدغیر ایشان ز دام او نجهید
زو شده انس و جن به دام جحیمگشته محروم از عطای نعیم
همه از ذوق دانه ‌ اش در فخمانده و گشته هیزم دوزخ
روز محشر کنند از او افغاناز کبیر و صغیر و پیر و جوان
خنک آن جان کزو بود به حذرنکند سوی او به میل نظر
ور نظر افتدش بر او ناگاهجاه دنیا نماید او را چاه
قند دنیا برش بود چون سمشادی و عشرتش سراسر غم
همچو افعی نمایدش دنیازو گریزد رود سوی عقبا
از چنین اژدها نیافت پناهغیر آن کو گریخت در اللّه
ذکر و صوم و صلاة دافع اوستخنک او را که طاعت حق خوست
دین همی‌گردد از نماز افزونهرکه دین را فروخت شد مغبون
این جهان را چو نقش دان و چو پوستدشمن است ارچه مینماید دوست
وعده ‌ هایش دروغ و بی‌مغز استمغز بر نغزهاش چون چغز است
دعوتت می‌کند به سوی نعیمتا بدین حیله ات برد به جحیم
نفس بد سوی اوست رهبر تودر پیش چون روی برد سر تو
عقل ضد وی است در خواهشزین فزایش بود وزان کاهش
داروی تلخ اگر دهد خردتخوش بخور تا ز رنج واخردت
گرچه تلخ است طفل را مکتببهر بازی رمد ز علم و ادب
اندر آخر نمایدش معکوسماند اندر ندامت او منکوس
سبب لعب کودک بدرایخوار و مردود گشت در دو سرای
وانکه بازی و هزل را بگذاشترایت بخت چون شهان افراشت