بخش ۹ - گفتار در نکویی خموشی و عشق
بیا وحشی خموشی تا کی و چندخموشی گرچه به پیش خردمند
خموشی پرده پوش راز باشدنه مانند سخن غماز باشد
چو دل را محرم اسرار کردندخموشی را امانت دار کردند
بر آن کس کز هنر یکسو نشستهخموشی رخنهٔ سد عیب بسته
خموشی بر سخن گر در نبستیز آسیب زبان یک سر نرستی
بسا ناگفتنی کز گفتنش مردکند هنگامهٔ جان بر بدن سرد
خموشی پاسبان اهل راز استاز او کبک ایمن از آشوب باز است
نشد خاموش کبک کوهساریاز آن شد طعمهٔ باز شکاری
اگر توتی زبان میبست در کامنه خود را در قفس دیدی نه در دام
نه بلبل در قفس باشد ز صیادکه از فریاد خود باشد به فریاد
اگر رنج قفس در خواب دیدیچو بوتیمار سر در پر کشیدی
زبان آدمی با آدمیزادکند کاری که با خس میکند باد
زبان بسیار سر بر باد دادستزبان سر را عدوی خانه زادست
عدوی خانه خنجر تیز کردهتو از خصم برون پرهیز کرده
ولی آنجا که باشد جای گفتارخموشی آورد سد نقص در کار
اگر بایست دایم بود خاموشزبان بودی عبث ، بی ماحصل گوش
زبان و گوش دادت کلک نقاشکه گاهی گوش شو گاهی زبان باش
ز گوشت نفع نبود وز زبان سودکه باشی گوش چون باید زبان بود
نوا پرداز ای مرغ نواسازکه مرغان دگر را رفت آواز
تو اکنون بلبلی این بوستان راصلای بوستان زن دوستان را
سرود طایران عشق سر کننوا تعلیم مرغان سحر کن
تو دستان زن که باشد عالمی گوشزبانها را سخن گردد فراموش
کتاب عشق بر طاق بلند استورای دست هر کوته پسند است
فرو گیر این کتاب از گوشه طاقکه نگشودش کس و فرسودش اوراق
ورق نوساز این دیرین رقم راولی نازک تراشی ده قلم را
اگر حرفت نزاکت بار بایدقلم را نازکی بسیار باید
چو مطرب نازکی خواهد در آهنگزند مضراب نازک بر رگ چنگ
قلم بردار و نوک خامه کن تیزبه شیرین نغمههای رغبت آمیز
نوای عشق را کن پردهای سازکه در طاق سپهرش پیچد آواز
فلک هنگامه کن حرف وفا رابرآر از چنگ ناهید این نوا را
حدیث عشق گو کز جمله آن بهز هر جا قصهٔ آن داستان به
محبت نامهای از خود برون آرتو خود دانی نمیگویم که چون آر
نموداری ز عشق پاک بازانبیانش از زبان جان گدازان
زبان جان گدازان آتشین استچو شمعش آتش اندر آستین است
کسی کش آن زبان در آستین نیستزبانش هست اما آتشین نیست
حدیث عشق آتشبار بایدزبان آتشین در کار باید