بخش ۴ - در ستایش حضرت پیغمبر«ص»
حکیم عقل کز یونان زمین استاگر چه بر همه بالانشین است
به هر جا شرع بر مسند نشیندکسش جز در برون در نبیند
بلی شرع است ایوان الاهینبوت اندر او اورنگ شاهی
بساطی کش نبوت مجلس آراستکجا هر بوالفضولی را در او جاست
خرد هر چند پوید گاه و بیگاهنیابد جای جز بیرون درگاه
بکوشد تا کند بیرون در جایچو نزدیک در آید گم کند پای
چه شد گو باش گامی تا در کامچو پا نبود چه یک فرسخ چه یک گام
بسا کوری که آید تا در بارچو چشمش نیست سر کوبد به دیوار
مگر هم از درون بانگی برآیدکه چشمی لطف کردیمش، درآید
در این ایوان که با طغرای جاویدبرون آرند حکم بیم و امید
نبوت مسند آرایان تقدیروز او اقلیم جان کردند تسخیر
به عالی خطبهٔ «الملک لله»ز ماهی صیتشان بررفت تا ماه
جهان را در صلای کار جمهوربه لطف و قهر تو کردند منشور
نه شاهانی که تخت و تاج خواهندازین دههای ویران باج خواهند
از آن شاهان که کشور گیر جانندولایت بخش ملک جاودانند
عطاهاشان به هر بیبرگ و بی سازهزاران روضهٔ پرنعمت و ناز
بود ملک ابد کمتر عطاشاناگر باور نداری شو گداشان
شهانی فارغ از خیل وخزانهطفیل پادشاهیشان زمانه
همه از آفرینش برگزیدههمه از نور یک ذات آفریده
چه ذاتی عین نور ذوالجلالیچه نوری اله اله لایزالی
ز نورش هر کجا آثار روحیستبه خدمت اندرش هر جا فتوحیست
جهان را علت غائی وجودشوجود جمله موج بحر جودش
محمد تاجدار تخت کونیندو کون از وی پر از زیب و پر از زین
چراغ چشم چرخ انجم افروزز نامش حرز تو مار شب و روز
فلک میدان سوار لامکان پویمجره صولجان آسمان کوی
شکست آموز کار لات و عزانگونسازی از او در طاق کسری
شده ز آب وضوی آو به یک مشتبه گردون دود از آتشگاه زردشت
شکوه او صلیب از پا در افکندکزان هیزم بسوزد زند و پازند
عرب را زو برآمد آفتابیکه از وی صبح هستی بود تابی
نه خورشیدی که چون پنهان کند رویگذارد دهر را ظلمت ز هر سوی
فروزان نیری کاندر نقاب استازو عالم سراسر آفتاب است
ز شرع او که مهر انور آمدجهان را مهر بالای سر آمد
چنان شد ظلمت کفر از جهان دورکه ناگه خال بت رویان شود نور
ز عزت مولدش با مکه آن کردکه اندر هر شبان روزی زن ومرد
سجود از چار حد مرکز گلبرندش پنج نوبت در مقابل
هزاران راه را یک راه کردهسخن بر رهروان کوتاه کرده
سپرده ره به ره داران مقصودهمه غولان ره را کرده نابود
میان آب و گل آدم نهان بودکه او پیغمبر آخر زمان بود
نداده با نفس یک حرف پیوندکه نقش زر نگشته سکه مانند
ز جنبش گیر از وی تا به آرامنبود الا رموز وحی و الهام
چو شد قلب آزمای آفرینشبه معیاری که دانند اهل بینش
نخست آورد سوی آسمان دستفلک را سیم قلب ماه بشکست
ز نقد خود چو دیدش شرمساریدرستی دادش و کامل عیاری
که یعنی آمدم ای قلب کارانبه کامل کردن ناقص عیاران
کرا قلبیست تا بعد از شکستندرستش کرده بسپارم به دستش
نه در دستش همین شق قمر بودبه هر انگشت از اینش سد هنر بود
به تخت هستی ار خاص است اگر عامهمه در حیطهٔ فرمان او رام
زمانه خانه زاد مدت اوستز خردی باز اندر خدمت اوست
ز رویش روز تابی وام کردهزمانه آفتابش نام کرده
چه میگویم به جنب رحمت عامبود بیهوده وام و نسبت وام
به شب از گیسوی خود داده تاریبر او هر شب کواکب را نثاری
هم از گنجینهٔ جودش ستانندگهرهایی که بر مویش فشانند
دویده آسمان عمری به راهشکه کرده ذروهٔ خود تختگاهش
چه مایه ابر کرده اشکباریکه گشته خاصه شغل چترداری
زر شک شغل او خورشید افلاکزند هر شام چتر خویش بر خاک
سحابش بود بر سر تازیانهچو دید آن خلق و حسن جاودانه
سپندی سوخت در دفع گزندشبه بالا جمع شد دود سپندش
کسی از چشم بد خود نیستش باککه خواند «ان یکاد»ش ایزد پاک
در آن عرصه که نور جاودانستبراق جان در او چابک عنانست
جنیبت تا به حدی پیش راندهکه از پی سایه نیزش بازمانده
به هر جا کآفتاب آنجا نهد پایپس دیوار باشد سایه را جای
فتادی سایهاش گر بر سر خاکزمین سر برزدی از جیب افلاک
چو راه خدمتش نسپرد سایهدر آن پستی که بودش ماند مایه
گرش سایه زمین بوسیدی از دوردویدی چون غلامان از پیش نور
به ذوق بزم قرب وحدت انجامبدانسان قالبی بودش سبک گام
که گرنه بر شکم میبست سنگشندیدی کس به دیگر جا درنگش
تعالی الله چه قالب اصل جانهادوان درسایهٔ لطفش روانها
زهی قالب نه قالب جان عالمنه تنها جان و بس جانان عالم
ز جسمش گوخرد اندازه بردارحدیث جان همان در پرده بگذار
که ترسم گر شود بیپرده آن رازنباشد کس حریف وهم غماز
در آن قالب کسی کاین جانش باشدبه گردون برشدن آسانش باشد