گنج

بخش ۳ - در راز و نیاز با خداوند

خداوندا نه لوح و نه قلم بودحروف آفرینش بی رقم بود
ارادت شد به حکمت تیز خامهبه نام عقل نامی کرد نامه
ز حرف عقل کل تا نقطهٔ خاکبه یک جنبش نوشت آن کلک چالاک
ورش خواهی همان نابود و نابابشود نابودتر از نقش بر آب
اگر نه رحمتت کردی قلم تیزکه دیدی اینهمه نقش دلاویز
نقوش کارگاه کن فکانیبه طی غیب بودی جاودانی
که دانستی که چندین نقش پر پیچکسی داند نمود از هیچ بر هیچ
زهی رحمت که کردی تیز دستیزدی بر نیستی نیرنگ هستی
هر آن صورت که فرمودیش نیرنگزدش سد بوسه بر پا نقش ارژنگ
ز هر پرده که از ته کردیش بازنهفتی سد هزاران چهرهٔ راز
کشیدی پرده‌هایی بر چه و چونکه از پرده نیفتد راز بیرون
ز هر پرده که بستی یا گشادیدو سد راز درون بیرون نهادی
اگر بیرون پرده ور درون استبتو از تو خرد را رهنمون است
شناسا گر نمی‌کردی خرد راکه از هم فرق کردی نیک و بد را
یکی بودی بد و نیک زمانهتفاوت پاکشیدی از میانه
همای و بوم بودندی بهم جفتبه یک بیضه درون همخواب و همخفت
نه با اقبال آن را کار بودینه این را طعنهٔ ادبار بودی
ز تو اندوخته عقل این محک راکه می‌سنجد عیار یک به یک را
ز چندین زادهٔ قدرت که داریکفی برداشتی از خاک خواری
به دان عزت سرشتی آن کف خاککه زیب شرفه شد بر بام افلاک
طراز پیکری بستی بر آن گلکه آمد عاشق او جان به سد دل
به ده جا خادمانش داشتی بازکه گفتی خاک و چندین قدر اعزاز
به خاک این قدر دادن رمز کاریستکه عزت پیش ما در خاکساریست
چه شد گو خاک باش از جمله در پسمنش برداشتم، این عزتش بس
بر آن خادمان کش داشتی پیشدوانیدی به خدمت سد حشر بیش
همه فرمان برانی کارفرمایهمه در راه خدمت پای برجای
از آن ده خادم ده جا ستادهمهیا هر چه فرماید اراده
چه ده خادم که ده مخدوم عالممبادا از سر ما سایه شان کم
نشاندی پنج از آنها بر در بارز احوال همه عالم خبردار
گذر داران جسم و عالم جسمبر ایشان راه صورتها ز هر قسم
ز خاصان پنج با او گاه و بیگاهندیده هیچگه بیرون درگاه
شده هر یک به شغل خاص مأموربه یک جا جمع لیک از یکدگر دور
همه ثابت قدم در راز داریهمه با یکدیگر درسازگاری
یکی آیینه ایشان را سپردیکه خود دانی که زنگش چون ستردی
ز بیرون هر چه برقع برگشادهدر آن آیینه عکسش اوفتاده
چنین آیینه‌ای آنرا که پیش استاگر خود بین شود برجای خویش است
دماغش را به مغز آراستی پوستدلی دادیش کاین خلوتگه دوست
ز دل راهی گشادی در دماغشفکندی آتش دل در چراغش
چراغش را خرد پروانه کردیز رشکش عالمی دیوانه کردی
اگر عقل است اگر طبع است اگر هوشلوای خدمتش دارند بر دوش
به خدمت عقل و نفس و چرخ و اخترهمه پیشش ستاده دست در بر
چه لطف است‌اله اله با کفی خاککه بربستی سر چرخش به فتراک
اگر جسمانید ار جان پا کندهمه در خدمت این مشت خاکند
همه از بهر ما هر یک به کاریدریغا نیست چشم اعتباری
ز ما گر آشکارا ور نهان استز لطف و رحمتت شرح و بیان است
بکردیم از تمام هستی خویشنیامد هیچ جز لطفت فرا پیش
اگر لطف تو دامن برفشاندز ما جز نیستی چیزی نماند
بود بی‌رحمتت اجزای مردمصفتهای بد اندر نیستی گم
ره هستی سراپا گر نپویندعدم یابند ما را گر بجویند
عدم بلک از عدم هم لختی آنسویبدیهای نهفته در عدم روی
ز ما ناید به جز بد نیک دانیمتو ما را نیک کن تا نیک مانیم
کسی کو گریه برخود کن شب و روزکه بگذاری بدو آتش بدآموز
ولی آن گریه را سودی نباشدکه از تو در جگر دودی نباشد
شراری باید از تو در میانهکه دوزخ سوخت بتوان زان زبانه
بدیها در خودی خس پوش داریمبده برقی که دود از خود برآریم
درخشی شمع راه ماکن از خودتو خود ما را شو و مارا کن از خود
کسی کو را ز خود کردی خوشش حالبرو گو بر فلک زن کوی اقبال
خوشا حال دل آن کس در این کویکه چوگان تو می‌گرداندش گوی
فلک گوی سر میدان آنستکه گویش در خم آن صولجانست
به چوگان هوا داریم گوییهوس گرداندش هر دم به سویی
بکش از دست چوگان هوا راشکن بر سر هوا جنبان ما را
ببر از ما هوا را دست بستهکه ما را سخت دارد سر شکسته
هواهایی که آن ما را بتانندبهشت جسم و دوزخ تاب جانند
دل چون کعبه را بتخانه مپسندحریم تست با بیگانه مپسند
کنشتی پر صنم شد دل سد افسوسدر و بامش پر از زنار و ناقوس
هوایت شد هوس زنار ما راازین زنار و بت باز آر مارا
بت و زنار این کیشی‌ست باطلبت ما بشکن و زنار بگسل
زبان مزدور ذکر تست، زشت استکه خدمتکار ناقوس کنشت است
فکن سنگی به ناقوسش که تن زنوگر بد جنبد او را بر دهن زن
به تاراج کنشت ما برون تازصلیب هستی ما سر نگون ساز
نه در بگذار و نه دیوار این دیربسوزان هر چه پیش آید در و غیر
ز ما درکش لباس بت پرستیهم این را سوز و هم زنار هستی
اشارت کن که انگشت اراداتبرآریم از پی عرض شهادت
به ما تعلیم نفی «ماسوا» کنشهادت ورد سرتا پای ماکن
شهادت غیر نفی «ماسوا» چیستز بعد لای نفی الا خدا چیست
به این خلوت کسی کو محرمی یافتبه تلقین رسول هاشمی یافت