بخش ۳۵ - در ستایش پنهان نمودن راز نهانی که آسایش دو جهانیست
اگر خواهی بماند راز پنهانبه دل آن راز پنهان ساز چو جان
مکن راز آشکارا تا توانیکه اندر محنت و اندوه مانی
حکیم این راز را خود پرده در شدکه رازی کن دو بیرون شد سمر شد
که گل چون راز خویش از پرده بگشادبه اندک فرصتی در آتش افتاد
در اول نکهت و تابش ببردنددر آخر ز آتشی آبش ببردند
چو کان از کیسه بیرون یک گهر دادتن خود را به راه سد خطر داد
نخستش پیکر از پولاد سودندوزان پس گوهرش یغما نمودند
چو راز کوهکن چون کوه شد فاشبه سر افکنده خسرو فکر یغماش
که آن گوهر که در خورد شهان بودچودل در سینهٔ پاکش نهان بود
چنین گویید کز شیرین و فرهادخبر در محفل پرویز افتاد
که از چین چابک استادی قوی دستکه در فرسودن سنگش بود دست
رسیده در بر بانوی ارمنسر شیرین لبان شیرین پرفن
گشاده دست در کار آزمایینموده سحر در صنعت نمایی
ز دست و تیشهٔ آن مرد فسون سازشده پولادسای و خاره پرداز
تهی از بیستون کردهست طاقیچو چرخ بیستون عالی رواقی
ز تیشه نقشهابربسته بر سنگکه مانی را ز خاطر برده ارتنگ
چنان در کار برده هندسی راکه شسته نامهٔ اقلیدسی را
در این صنعت به شوق زر نبودهستکه با شوق دگر بازو گشودهست
نه بر سیم است چشم او نه بر زرکه افشاند ز نوک تیشه گوهر
چو مزدوران نداند زر پرستیکه هست از باده دیگر به مستی
چنین گویند با آن کس که گفتهنباشد اعتمادی بر شنفته
که شیرین گوشهٔ چشمی نمودهستبه کلی خاطر او را ربودهست
بدان هم نیز میماند از آن روکه کرد او آنچه در یک مه به نیرو
بود چون خسروی گر کارفرمانیاید او ز چندین خاره فرسا
به حدی خاطر شیرین برآشفتکه نه خوردش به خاطر ماند و نه خفت
چنانش آتش غیرت بر افروختکه یاقوتی که بودش بر کمر سوخت
اگرچه غیرت اندرهرتنی هستبرد بر خسرو آتش بیشتر دست
که درویش ارچه غیرتمند باشدبه عجز خویشتن در بند باشد
ولی غیرت چو با قدرت کند زورحریف ار چرخ باشد نیست معذور
چو شه غیرت کند با قدرت خویشجهان سوزد ز سوز غیرت خویش
به خلوت شد شه و شاپور را خواندفزودش قدر و پیش خویش بنشاند
به خود پیچید و گفت ای دانش اندوزچه گویی چون کنم با این غم و سوز
چه سازم با چنین نا آشنائیکه بگزیدهست بر شاهی گدایی
چه گویم با چنین بی روی و راهیکه خوی افکنده با ظلمت ز ماهی
همانا آن پری را برده دیویکه پردازد به دیوی از خدیوی
نبودم واقع از طبع زبونشکه آگاهی نبودم از درونش
بر آزادگان نبود ستودهکه بندی دل به کس ناآزموده
کسی با ناسزایی چون دهد دستسزایش عهد و پیمانی که بشکست
چه خوش گفت آنکه با نا اهل شد خویشکه هرکس خویش کاهد قیمت خویش
به دشمن شهد و با ما چون شرنگ استتو بینی تا کجا شیرین دو رنگ است
زمین با خصم و با ما آسمان استتو بینی تا کجا نا مهربان است
تو آنرا بین که با شاهان نپرداختبه نطع خسروی بازی در انداخت
بگویم تا که خونش را بریزیدکه با شاهان گدایان کم ستیزند
زمین را بوسه زد فرزانه شاپورکه رای شاه باد از هر بدی دور
مبادا آسمان از خدمتت سیرهمه کارت به وفق رای و تدبیر
جهان را روشنی از اخترت بادسرگردن کشان خاک درت باد
یکی گستاخ خواهم گفت شه رابه شرط آنکه شه بخشد گنه را
خطا در خدمت شاهان روا نیستولی گویم که شیرین را خطا نیست
مگر شیرین نه بهر خدمت شاهسفر ازمنزل خود کرده چون ماه
مگر نه شهره شد در شهر و بازاربه مهر و الفت شاه جهان دار
مگر نه رنجها در راه شه دیدمگر نه طعنهها از خلق بشنید
به هر چیزی که دید از نیک و از بدقدم کی بر خلاف دوستی زد
به جرم آنکه بی پیوند و آییننیامد با شه او را سر به بالین
به یک ره خسرو از وی دل بپرداختترش رو شد به شیرین، با شکر ساخت
همین جرم آن نگار سیمبر داشتکه از الطاف شاه اندر نظر داشت
که همچون خاصگان شاهش نبیندچو خاصانش به بانویی گزیند
چو شاه از لطف خود کردش گرامیز شکر داد او را تلخکامی
نشاید پیش شاهان گفت جز راستگر اینجا نیست شیرین خسرو اینجاست
همین با این روشها باورم نیستکه شیرین لحظهای بی شه کند زیست
گمانم کاین حدیث آوازهٔ اوستهم از نیرنگهای تازهٔ اوست
که خسرو را در اندازد به تشویشتهی سازد دل پر اندوه خویش
کجا همچون جهانداری جهان راکه شیرین خوش کند جان غمین را
گمانم آنکه آن بیچاره مزدوربود محنت کشی از خانمان دور
ز سختی لختی آسودهست جانشکه خسرو را کند حق مهربانش
دگر در کشتن آن بی گنه مردچه کوشی چون ندانی او چه بد کرد
ز مسکینی که آگاهیت نبودبرو آن به که بد خواهیت نبود
مکن در خون مسکینان دلیریز مسکینی بترس و دستگیری
صلاح آن بینم ای شاه جهانگیرکه بفرستی یکی با رای و تدبیر
فرستی نامهای همراه او نیزعباراتی سراسر شکوهآمیز
هم از آخر نمایی عذرخواهیدهی امیدش از الطاف شاهی
توقع دارد او نیز ای شهنشاهکز او یادآوری در گاه و بیگاه
نگویی عهد شیرین بی ثبات استز شه موقوف اندک التفات است
که دلگیر از حریم شه برون رفتدل او داند و او خود که چون رفت
چو آزردیش باشی عذر خواهشور از ره رفت باز آری به رامش
به افسون رای خسرو را بر آن داشتکه میباید به شیرین نامه بنگاشت
دبیر آمد به کف بگرفت خامهپرند چین گشوده بهر نامه
طراز پرنیان نام خدا کردکه چرخ بیستون را او بپاکرد
فلک از زینت افزا شد ز انجمخرد در وی چو وهم اندر خرد گم
جهان افروز از خورشید و از ماهدرون آزار عقل و جان آگاه
سر گردن کشان در چنبر اورخ شاهان عالم بر در او
ادب فرمای عشاق از نکویانبساط آرای خاک از لاله رویان
بلا پیدا کن از بالا بلندانخرد شیدا کن از مشکین کمندان
شهت اما نه چون من بندهٔ عشقدهنده عشق نی افکندهٔ عشق
برون آرا ز عقل عافیت سازدرون پیرا ز عشق خانه پرداز
یکی را سر نهد در دامن دوستیکی را خون کند در گردن دوست
به این درد و به آن درمان فرستدبه هر کس هر چه شاید آن فرستد
وزان پس از شه با داد و آیینسوی بیدادگر بانوی شیرین
نگار زود رنج تلخ پاسخبت دیر آشتی، شیرین فرخ
قدح پیمای بزم بیوفایینوا پرداز قانون جدایی
به دل سنگ افکن مینای طاقتبه خوی آتش زن کشت محبت
به صورت نازنین و شوخ و چالاکبه دل دور از همه خوبان هوسناک
خریداری شنیدم کردت آهنگکه نبود در ترازویش به جز سنگ
تو هم دل در هوای او نهادیگرفتی سنگی و سنگیش دادی
بجز رسوایی خود زین چه بینیکه بر شاهی گدایی برگزینی
خوش است این رسم با شاهان گرانیبه مسکینان بیدل مهربانی
نه با شاهی که از شاهی گذشتهستبه پیشت خط به مسکینی نوشتهست
خوش است این شیوه با عالم بگوییبه یک جانب نهادن زشت خویی
نه دل پرداختن از شاه عالمنشستن با گرانی شاد و خرم
مرا از خلق عالم خود یکی گیرز افزونی گذشتم اندکی گیر
خوش است این ره به طبع خلق بودنمدارا با همه عالم نمودن
نه از سر بازکردن سروری راگزیدن رند بی پا و سری را
چو شه را گوهری ارزنده باشیگدایی را نیرزد بنده باشی
از این بگذشته از یاران جداییبه هر بیگانه کردن آشنایی
خلل آرد به ملک خوبروییگرفتم من نگفتم خود نکویی
گرفتم کز شکر آزرده بودیکه از رشکش بسی خون خورده بودی
نشاید در هلاک خویش کوشیچنین از رشک شکر زهر نوشی
چو غیرت دامنت ناچار بگرفتبه رغم گل نشاید خار بگرفت
مرا کام دل و جان از شکر نیستبه غیر از شهوت تن بیشتر نیست
از آن آتش که عشقت در من افروختوجودم جمله از سر تا قدم سوخت
تو خود نفشانی و نپسندیم نیزکه خویش آبی زنم بر آتش تیز
چو شیرین همچو فرهادیش بایدچرا پرویز را شکر نشاید
چرا دست و دل از انصاف شوییمرا فرمایی و خود را نگویی
تو تا در فکر خویش و کام خویشینه خصم من که خصم نام خویشی
به رغم من به هر کس آشناییبه من گر دشمنی با خود چرایی
ز من از بیم بدنامی گذشتیبه نام دیگران بدنام گشتی
نیالودی گرفتم دامن پاکچه سازی زین که خوانندت هوسناک
دو رویی گرچه خوی نیکوان استولیکن خوبرویی را زیان است
به کام دوستان بد نام بودناز آن بهتر که دشمن کام بودن
کنون با شکوههای من چه سازیبه طعن و خنده دشمن چه سازی
مرا گر چون تو طبعی بیوفا بودکنونم جای چندین طعنهها بود
ولیکن چون مرا آن طبع و خو نیستاگر حرف بدی گویم نکو نیست
اگرچه تا مرا این طبع و خو بودسپهرم برخلاف آرزو بود
کجا در دوستی برخود پسندمکه همچون دشمنانت بردوست خندم
به نیکویی بدت را میشمارمبه شیرینی به زهرت رغبت آرم
نهم بر خویش جرمی کز تو بینمگل افشانم به خاری کز تو چینم
فریبم خاطر خود گاه و بیگاهکه باشد در دل سنگ توام راه
به صورت گرچه تلخی میفزایینهانم کام جان شیرین نمایی
به عین دلبری دل مینوازیبری در آتش اما پخته سازی
مثل زد دلبری دیوانهای راکه ماند عشق مکتب خانهای را
نخست استاد با طفلی کند خویکه از طفلی به دانش آورد روی
کند در دامن او قند و بادامکه یکسر تلخ نتوان کردنش کام
چو اندک خو به دانش کرد کودککند تلخی فزون شیرینی اندک
به دانش هر چه آنرا میل جان خواستبه سختی این فزود از مرحمت کاست
چو یکسر خو به دانش کرد و فرهنگبدل گردد به صلح و دوستی جنگ
بتان را نیز با دل داستانهاستبه فرهنگ محبت ترجمانهاست
دهند اول ز عیاری فریبشاز آن چشم و ذقن بادام و سیبش
ز راه و رسم دلداری در آیندچو میل افزود بر خواری فزایند
وفا چندان که ورزد عاشق زارشود بی مهرتر دلدار عیار
چو یکسر خاطرش با خویشتن دیدچو یک جان با خود او را در دو تن دید
به کلی جانب او آورد رویبه کام او ز عالم برکند خوی
مرا نیز از جفایش شکوهها بودچو نیکو دیدم آن عین وفا بود
اگرچه هر چه را نیکو بر آن خوستبه حکم آنکه را نیکوست نیکوست
ولیکن من نگویم خوش میندیشکه شه را فرقها باشد ز درویش
بر آن سنگین دلت از بس فغان کرددلم گفتی که کوبد آهن سرد
گدایی تا چه حیلت کار فرمودکه آهن نرم گشتش همچو داود
نه عارت بود ای ناسفته گوهرکه شاهان بر نشانندت بر افسر
چرا ننگت نمیآید بدین حالکه مسکینی در آوردت به خلخال
اگر رخش هوس زینگونه دانیبه رسوایی کشد کار تو دانی
قلمزن چون به کار نامه پرداختشه از خاصان غلامی را روان ساخت
بدادش نامه و گفت برانگیزدل مجروح شیرین را نمک ریز
اگر خواهی که آساید دل شاهنباید هیچت آسودن در این راه
گرفت از شاه و چون سیلی برانگیختبنای طاقت شیرین ز هم ریخت