بخش ۳۴ - در رفتن شیرین به کوه بیستون و گفتگوی او با فرهاد و بیان مقامات محبت
چو آن مه بر فراز بیستون شدتو گفتی مه به چرخ بیستون شد
تفرج را خرام آهسته میکردسخن با کوهکن سربسته میکرد
نخستین گفتش ای فرزانه استادکه کار افکندمت با سنگ و پولاد
ندانم چونی از این رنج و تیمارگمانم این که فرسودی در این کار
به سنگت هست چون پولاد پنجهو یا چون سنگی از پولاد رنجه
من این پولاد روییها نمودمکه با سنگت چو پولاد آزمودم
چو میبینی ز فرهنگی که داریدرین ره مومی از سنگی که داری
جوابش داد آن پولاد بازوکه ای مهر و مهت سنگ ترازو
چودر دل آتشی دارم نهانیسزد گر سنگ و پولادم بخوانی
اگر سنگ است از فولاد کاهدو گر پولاد سنگی نیز خواهد
من آن سنگین تن پولاد جانمکه از سنگی به سختی در نمانم
اگر زین سنگ و پولاد آتشی زادیقین میدان که عالم داد بر باد
شکر لب گفت دشوار است بسیارکه از یک تن برآید اینهمه کار
با نیازی نیازت هست دانمبه هر جا هست برخوان کش بخوانم
که با درد سر کس سر ندارمزر ار باید دریغ از زر ندارم
بگفت این پیشه انبازی نخواهدکه این طایر هم آوازی نخواهد
اگر سی مرغ اگر سیسد هزار استبه یک سیمرغ در این قاف کار است
درین کشور اگر چه هست دستورکه گیرد کارفرما چند مزدور
ولی در شهر ما این رسم برپاستکه یک مزدور با یک کارفرماست
دگر ره سیمبر افشاند گوهرکه از زرکار مزدور است چون زر
ترا بینم بدین گردن فرازیکه از سیم و زر ما بی نیازی
گرت سیمو زری در کار باشداز این در خیل ما بسیار باشد
بگفت آن کس گزیر از زر نداردکه پنهان مخزن گوهر ندارد
مرا گنجی نهان اندر نهاد استکه با وی گنج باد آورد باد است
محبت گنج و اشکم گوهر اوستسیه ماری چو زلفت بر سر اوست
بدیدی گنج باد آورد پرویزببین این گنج آب آورد من نیز
به کف زان گنج باد آورد باد استمرا این گنج باد آور مراد است
کسی کو گنج دارد باد پیماستولی این گنج آب روی داناست
بگفت این گنج را چون کردی انبوهبگفت از بس که خوردم تیشه چون کوه
چو کوهم تیشهٔ غم بر دل آیدکه این گنج مرادم حاصل آید
به کان کندن ز سنگ آرند گوهربه جان کندن مرا این شد میسر
بگفت این گنج را حاصل ندانمبگفتا بی نیازی زین و آنم
بگفت این بی نیازی را غرض گوبگفتا تا نیاز آرم به یک سو
بگفتا چون به یک سو شد نیازتبگفتا گیرم آن زلف درازت
بگفتا جز سیه روزی چه حاصل ؟بگفت این تیره روزی مقصد دل
بگفتا باز مقصد در میان است ؟بگفتا زانکه مقصودم عیان است
بگفتا چیست مقصودت ؟ بگو فاشبگفتا جان فدای روی زیباش
بگفتا چیست جان ؟ گفتا نثارتبگفتا چیست تن گفتا غبارت
به دل گفتا چه داری ؟ گفت یادتمرادت گفت چه ؟ گفتا مردات
بگفتا بیخودی، گفتا ز رویتبگفت آشفته ای ، گفتا ز مویت
بگفت از عاشقی باری غرض چیستبگفتا عشقبازان را غرض نیست
بگفتا محرمت که ؟ گفت حرمانبگفتا همنشینت ؟ گفت هجران
بگفتا جان در این ره بر سر آیدبگفتا بالله ار جان در خور آید
ز پرکاری به هر سو میکشیدشبه کار عاشقی مردانه دیدش
به دل گفتا که این در عشق فردیستبه کار عاشقی مردانه مردیست
به دامان از هوس ننشسته گردشگواه عشق پاک اوست دردش
چو میبینم هوس را نیست سوزیسر آرم با محبت چند روزی
هوس چندی دلم را رهزن آمدهمانا عشق پاکم دشمن آمد
به ساقی گفت او را یک قدح دهبه این غمدیده داروی فرح ده
به ساغر کرد ساقی بادهٔ نابفکند الفت میان آتش و آب
گرفت و داد ساغر کوهکن راکه درمان ساز غمهای کهن را
بدو فرهاد گفت ای دلنوازمغمی کز تست چونش چاره سازم
بگفت این می به هر دردی علاج استیکی خاصیتش با هر مزاج است
ز درد ار خوشدلی می کان درد استوگر دلخستهای درمان درد است
چو از نوشین لبش کرد این سخن گوشبه روی یار شیرین شد قدح نوش
چو نوشید از کفش جام پیاپیعنان خامشی برد از کفش می
برآورد از دل پردرد فریادبگفت آه از دل پردرد فرهاد
که مسکین را عجب کاری فتادهستکه کارش با چنین باری فتادهست
نیازی خسروی در وی نگیردکجا نازش نیاز من پذیرد
کسی کز افسر شاهیش عار استبه دلق بینوایانش چکار است
از این درگه که شاهان ناامیدندگدایان کی به مقصودی رسیدند
چه باشد مفلسی را زیب بازارکه گردد تاج شاهی را خریدار
به راهی کافکند پی بادپاییبه منزل کی رسد بشکسته پایی
در آن توفان که آسیب نهنگ استشکسته زورقی را کی درنگ است
در آن آتش کزو یاقوت بگداختچگونه پنبه را جا میتوان ساخت
از آن صرصر که کوه از جا درآوردچه باشد تا خود احوال کفی کرد
ز سیلابی که نخل اندازد از پایگیاهی کی تواند ماند برجای
دلم شد صید آن ترک شکاریکه شیران را همی بیند به خواری
شدم در چنبر زلفی گرفتارکه دارد از سر گردن کشان عار
فکندم پنجه با آن سخت بازوکه با او چرخ برناید به بازو
جهاندم لاشه با چالاک رخشیکه خواند رخش گردونش درخشی
شدم با جادوی چشمی فسون سازکه سحرش بشکند بازار اعجاز
دریغا زین تن فرسودهٔ مندریغا محنت بیهودهٔ من
ز پای افتاد و بگرست آن چنان زارکزان کهسار شد سیلی نگون سار
شراب کهنه و عشق جوانیدر افکندش ز پای آنسان که دانی
شکر لب گشت عطر افشان ز مویشز چشم تر گلاب افشان به رویش
بداد از لب میی اندوه سوزشکه گویی جان به لب آمد هنوزش
بلی ز آن می که در کامش فرو ریختنمیرد، کآب خضرش در گلو ریخت
وز آن پس شد به فکر چاره سازیشدرآمد در مقام دلنوازیش
به سد طنازی و شیرین زبانیز لعل افشاند آب زندگانی
که ای سودایی زنجیر مویمگذشته ز آرزوها آرزویم
به ترکی غمزهام تیرافکن توشده هندوی مستم رهزن تو
مپندار اینچنین نامهربانمکه رسم مهربانی را ندانم
هنوز آن عقل و آن فرهنگ دارمکه با عشق و هوس فرقی گذارم
اگر زهرم ولی پازهر دارمبه جایی لطف و جایی قهر دارم
همه نیشم ولی با خود پسندانهمه نوشم به کام دردمندان
سمومم لیک خاشاک هوا رانسیمم لیک گلزار وفا را
به مغروران غرورم راست بازارنیازم را به مهجوران سر و کار
سرم با تاج شاهان سرکش افتادولی سوز گدایانم خوش افتاد
به خود گر راه میدادم هوس رانبود از من شکایت هیچ کس را
ولی هر جا هوس شد پای برجایکشد عشق گرامی از میان پای
بر آزادگان تا دلپسندمگر آن را زه دهم این را ببندم
ترا خسرو مبین کش تاب دادمبه رنجور هوس جلاب دادم
گلش را با شکر پیوند کردموزان گلشکرش خرسند کردم
چو هم آهو ترا شد صید و هم شیربری آن را به باغ این را به زنجیر
و گر بر هر دو نیز آسیب خواهیاز آن جان پروری زین مغز کاهی
مرا خود نیز هست آن هوشیاریکه دانم جای کین و جای یاری
به صیادی چو بازم شهره و فاشکه بشناسم کبوتر را ز خفاش
به گلزار وفا آن باغبانمکه خار اندازم و گل برنشانم
به دلجوییش طرحی تازه افکندسخن را با نیاز افکند پیوند
به چشمم گفت آن خونخوار جادوکه مست افتاده در محراب ابرو
به وصلم یعنی ایام جوانیبه لعلم یعنی آب زندگانی
به آشوب جهان یعنی به بویمبه تاراج خرد یعنی به مویم
به این هندوی آتشخانه روبه خورشید نهان در شام گیسو
به شاخ طوبی و این سرو نازمبه عمر خضر و گیسوی درازم
بدان نیرنگ کن را عشوه رانیبه نیرنگ دگر کن را ندانی
به رنگآمیزی کلک خیالمبه شورانگیزی شوق وصالم
به مهمان نوت یعنی غم منبه شام هجر و زلف درهم من
به بحر چرخ یعنی شبنم عشقبه اصل هر خوشی یعنی غم عشق
که تا سروم خرامآموز گشتهستجمالم تا جهان افروزگشتهست
ندیدم راست کاری با فروغیسراسر بوده لافی یا دروغی
نه با خسرو که باهر کس نشستمچو دیدم یک نظر زو دیده بستم
همه در فکر خویش و کام خویشندهمه در بند ننگ و نام خویشند
اگر چه عشق را دامن بود پاکز لوث تهمت مشتی هوسناک
ولی در دفع تهمت ناشکیب استکه گفت اسلام در دنیا غریب است
به رمز این عشق را اسلام گفتهستغریبش گفته کز هرکس نهفتهست
سفرها کرده در غربت به خواریبه امید وفا و بوی یاری
به آخر چون طلبکاری ندیدهستبه خود جز خود خریداری ندیدهست
فکنده خوی خود با بینصیبینهاده بر جبین داغ غریبی
غلط گفتم که آن کس بینصیب استکز این آب حیات او را شکیب است
چو خور پرتو فکن باشد چه پرواشکه او را دشمن آمد چشم خفاش
چو گل را نکهت و خوبی تمام استچه نقصانش که مغزی را زکام است
شکر شیرین نه اندر کام رنجورقمر روشن نه اندر دیدهٔ کور
فرشته دیو را کی در خور آیدکه همچون خویشتن دیریش باید
ز عشق ای عاقلان غافل چراییدچرا زینگونه غفلت میفزایید
چرااو را به خود وا میگذاریدچرا زینسان غریبش میشمارید
بگیریدش که این طرار دهر استبگیریدش که این آشوب شهر است
همه دل میبرد دین میربایدجهان را بی دل و دین مینماید
نه منصبتان گذارد نه ز رو مالکه او خود دشمن مال است و آمال
عزیزیتان بدل سازد به خواریبه خواریتان فزاید سوگواری
چو او خود ساز و سامانی نداردچو او خود کاخ و ایوانی ندارد
ز سامانتان به مسکینی نشاندز ایوانتان به خاک ره کشاند
چو او خود یار و پیوندی نداردچو او خود خویش و فرزندی ندارد
برد پیوندتان از یار و پیوندکند چون خویشتان بیخویش و فرزند
مرا باری دل از وی ناگزیر استسرم در چنبر عشقش اسیر است
فدای این غریب آشنا خویکه هست اندر غریبی آشنا جوی
غریب کشور بیگانگان استولیکن در دلش منزل چو جان است
به این دل الفتی دارد نهانیکه از «حب الوطن» دارد نشانی
دلم چون مسکن او شد از این استکه گاهی شاد و گاه اندوهگین است
زمانی نوش بخشد گاه نیششتصرفها بود در ملک خویشش
اگر آباد سازد ور خرابشکسی را نیست بحث از هیچ باش
بیا ساقی به ساغر کن شرابمبکلی ساز بیخویش و خرابم
مگر کاین بیخودی گیرد عنانمنماید ره به کوی بیخودانم