بخش ۲۷ - در جواب گفتگوی شیرین و قبول نمودن فرهاد کندن کوه بیستون را به جهت عمارت
بدو فرهاد گفت که ای سرو نوخیزلبت جان پرور و زلفت دلاویز
خیالت برده از دل صبر و تابمنگاهت کرده سرمست و خرابم
کمند زلف مشکین تو داممشراب لعل نوشینت به جامم
به هر خدمت که فرمایی برآنمبه جان کوشم درین ره تا توانم
نه کوه سنگ اگر باشد ز پولادکنم با نیروی عشقش ز بنیاد
چه جای کوه اگر همت گمارماگر دریاست گرد از وی برآرم
شکفت از گفته فرهاد آن ماهبه سان غنچه از باد سحرگاه
پس از این گفتگو و عهد و پیوندقرار این داد شیرین شکر خند
که تا انجام کار آن شوخ طنازبه هر نزهتگهی جشنی کند ساز
به هر دشتی کند روزی دو منزلبه مشغولی گشاید عقدهٔ دل
رسد چون کار آن مشکو به انجامکشد رخت اندر آن آن ماه خودکام
وز آن پس لعل شکر بار بگشودبه سد شیرینی او را کرد بدرود
به مرکب جست و گلگون را عنان دادز فرهاد آن خبردارد که جان داد
برفت از بیستون آن سرو آزادنه او ماند اندر آن منزل نه فرهاد