گنج

شمارهٔ ۹۹

از عرض نیازم چه بلا بی‌خبرش داشتآن ناز نگه‌دزد که پاس نظرش داشت
فریاد که هر طایر فرخنده که دیدمصیاد ز مرغان دگر بسته‌ترش داشت
بلبل گله می‌کرد ز گل دوش به صد رنگگل بود که هر دم به زبان دگرش داشت
این عشق بلایی‌ست، شنیدی که چه‌ها دیدیعقوب که دل در کف مهر پسرش داشت
بر هر که شنیدم که غضب کرد زمانهدیدم که به زندان تو بیداد گرش داشت
این طی مکان بین که ز هر جا که برون تاختوحشی نگران بود و سر رهگذرش داشت