شمارهٔ ۴
چند به دل فرو خورم این تف سینه تاب رادر ته دوزخ افکنم جان پر اضطراب را
تافته عشق دوزخی ز اهل نصیحت اندروبر من و دل گماشته سد ملک عذاب را
شوق ، به تازیانه گر دست بدین نمط زندزود سبک عنان کند صبر گران رکاب را
آنکه خدنگ نیمکش میخورم از تغافلشکاش تمام کش کند نیمکش عتاب را
خیل خیال کیست این کز در چشمخانههامیکشد اینچنین برون خلوتیان خواب را
میجهد آهم از درون پاس جمال دار، هانصرصر ما نگون کند مشعل آفتاب را
وحشی و اشک حسرت و تف هوای بادیهآب ز چشم تر بود ره سپر سراب را