گنج

شمارهٔ ۳۹۷

ای مرغ سحر! حسرت بستان که داری؟این ناله به اندازهٔ حرمان که داری؟
ای خشک‌لب بادیه! این سوزِ جگرتابدر آرزوی چشمهٔ حیوان که داری؟
ای پای طلب این همه خون بسته جراحتاز زخم مغیلان بیابان که داری؟
پژمرده شد ای زردگیا! برگِ امیدتامید نم از چشمهٔ حیوان که داری؟
ای شعلهٔ افروخته! این جان پر آتشتیز از اثر جنبش دامان که داری؟
ما خود همه دانند که از تیر که نالیماین ناله، تو از تیزی مژگان که داری؟
وحشی سخنان تو عجب سینه‌گداز استاین گرمی طبع از تَفِ پنهان که داری؟