شمارهٔ ۳۰۱
از بهر چه در مجلس جانانه نباشمگرد سر آن شمع چو پروانه نباشم
بی موجب از او رنجم و بی وجه کنم صلحاینها نکنم عاشق دیوانه نباشم
صد فصل بهار آید و بیرون ننهم گامترسم که بیایی تو و در خانه نباشم
بیگانه شوم از تو که بیگانه پرستیآزار کشم گر ز تو بیگانه نباشم
وحشی صفت از نرگس مخمور تو مستمزان است که بی نعرهٔ مستانه نباشم