گنج

شمارهٔ ۲۹۶

منفعل گشت بسی دوش چو مستش دیدمبوده در مجلس اغیار چنین فهمیدم
صبر رنجیدنم از یار به روزی نکشیدطاقت من چو همین بود چه می رنجیدم
غیردانست که از مجلس خاصم راندیشب که با چشم تر از کوی تو بر گردیدم
یاد آن روز که دامان توام بود به دستمی‌زدی خنجر و من پای تو می‌بوسیدم
وحشی از عشق خبر داشت که با سد غم یارمرد و حرفی گله آمیز ازو نشنیدم