گنج

شمارهٔ ۲۹۵

همخواب رقیبانی و من تاب ندارمبی‌تابم و از غصهٔ این خواب ندارم
زین در نتوان رفت و در آن کو نتوان بوددرمانده‌ام و چارهٔ این باب ندارم
آزرده ز بخت بد خویشم نه ز احبابدارم گله از خویش و ز احباب ندارم
ساقی می صافی به حریفان دگر دهمن دُردکشم ذوق می ناب ندارم
وحشی صفتم اینهمه اسباب الم هستغیر از چه زند طعنه که اسباب ندارم