شمارهٔ ۲۵۱
با جوانی چند در عین وفا میبینمشباز با جمع غریبی آشنا میبینمش
باز تا امروز دارد با که میل اختلاطزانکه از یاران دیروزی جدا میبینمش
ماه رخسارش که چون آیینه بودی در صفابیصفا گردید با من بیصفا میبینمش
آنکه هر دم در ره او میفکندم خویش راراه میگردانم اکنون هر کجا میبینمش
مرغ دل وحشی که از دامی به چندین حیله جستاز سرنو باز جایی مبتلا میبینمش