گنج

شمارهٔ ۲۵۰

کوهکن بر یاد شیرین و لب جان پرورشجان شیرین داد و غیر از تیشه نامد بر سرش
آنکه مشت استخوانی بود بگذر سوی اوتا ببینی ز آتش هجران کفن خاکسترش
جمله از خاک درش خیزند روز رستخیزبسکه بیماران غم مردند بر خاک درش
دست برخنجر خرامان می‌رود آن ترک مستمانده چشم حسرت خلقی به دست و خنجرش
فکر زلفت از سر وحشی سر مویی نرفتگرچه مویی گشت از زلف تو جسم لاغرش